الباقر ( أَوَّلُ اثْنَیْنِ تَصَافَحَا عَلَی وَجْهِ الْأَرْضِ ذُوالْقَرْنَیْنِ وَ إِبْرَاهِیمُ الْخَلِیلُ (اسْتَقْبَلَهُ إِبْرَاهِیمُ فَصَافَحَهُ وَ أَوَّلُ شَجَرَهًْ نَبَتَتْ عَلَی وَجْهِ الْأَرْضِ النَّخْلَهًْ.
امام باقر (علیه السلام)- نخستین دو نفری که در روی زمین با هم مصافحه نمودند (دست دادند) ذوالقرنین و ابراهیم خلیل (علیه السلام) بودند که ابراهیم به استقبال ذوالقرنین آمد و با او دست داد و اوّلین درختی که در روی زمین رویید درخت نخل بود.
تفسیر اهل بیت علیهم السلام ج۸، ص۵۹۲ بحارالأنوار، ج۱۲، ص۱۸۱/ نورالثقلین؛ «بتفاوت»
پارت یکم
———–
امیرالمؤمنین ( عَنِ الْأَصْبَغِ قَالَ: قَامَ ابْنُ‌الْکَوَّاءِ إِلَی عَلِیٍّ (وَ هُوَ عَلَی الْمِنْبَرِ فَقَالَ یَا أمیرالمؤمنین (أَخْبِرْنِی عَنْ ذِی‌الْقَرْنَیْنِ أَ نَبِیّاً (کَانَ أَمْ مَلِکاً وَ أَخْبِرْنِی عَنْ قَرْنَیْهِ أَ مِنْ ذَهَبٍ کَانَ أَمْ مِنْ فِضَّهًْ فَقَالَ لَهُ عَلِیٌّ (لَمْ یَکُنْ نَبِیّاً (وَ لَا مَلِکاً وَ لَمْ یَکُنْ قَرْنَاهُ مِنْ ذَهَبٍ وَ لَا مِنْ فِضَّهًْ وَ لَکِنَّهُ کَانَ عَبْداً أَحَبَّ اللَّهَ فَأَحَبَّهُ وَ نَصَحَ لِلَّهِ فَنَصَحَ اللَّهُ لَهُ وَ إِنَّمَا سُمِّیَ ذُوالْقَرْنَیْنِ لِأَنَّهُ دَعَا قَوْمَهُ إِلَی اللَّهِ عَزَّ‌وَ‌جَلَّ فَضَرَبُوهُ عَلَی قَرْنِهِ فَغَابَ عَنْهُمْ حِیناً ثُمَّ عَادَ إِلَیْهِمْ فَضَرَبُوهُ بِالسَّیْفِ عَلَی قَرْنِهِ الْآخَرِ وَ فِیکُمْ مِثْلُهُ.
امام علی (علیه السلام)- اصبغ گوید: امیرالمؤمنین (علیه السلام) بر منبر بود که ابن‌کوّاء به سوی ایشان رفت و پرسید: «ای امیر المؤمنین! مرا آگاه ساز که ذوالقرنین، پیامبر بود یا پادشاه؟ همچنین مرا با خبر ساز که شاخ‌هایش از جنس طلا بود یا نقره»؟ امام علی (علیه السلام) پاسخ داد: «او نه پیامبر بود نه پادشاه. همچنین شاخ‌هایش نه از طلا بود و نه از نقره. او تنها بنده‌ای بود که دوستدار خداوند شد و خداوند نیز او را دوست داشت و برای خداوند خیرخواه بود و خداوند نیز برای او خیرخواه بود. دلیل نامیده‌شدن ذوالقرنین به این نام این بود که او قومش را به سوی خداوند عزّوجلّ فراخواند. آنان بر شاخ او زدند و او مدتی از دیدگان آنان غایب شد. سپس نزد آنان بازگشت. آنان با شمشیر بر شاخ دیگر او زدند. در میان شما نیز کسی مانند او وجود دارد».
تفسیر اهل بیت علیهم السلام ج۸، ص۵۹۰ بحارالأنوار، ج۱۲، ص۱۸۰/ نورالثقلین/ البرهان
پارت دوم
———–
امام صادق (علیه السلام)- ابوبصیر گوید: از امام صادق (علیه السلام) تفسیر این آیه: وَ یَسْئَلُونَکَ عَنْ ذِی الْقَرْنَیْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَیْکُمْ مِنْهُ ذِکْرا را پرسیدم. امام (علیه السلام) فرمود: «خداوند ذوالقرنین را به‌سوی قومش مبعوث کرد، آن‌ها به گوشه‌ی راست پیشانی‌اش ضربه زدند. پس خداوند او را به مدّت پانصد سال میراند و پس از آن دوباره او را مبعوث کرد. آن‌ها به گوشه‌ی چپ پیشانی‌اش ضربه زدند. پس خداوند او را به مدّت پانصد سال میراند و پس از آن دوباره او را مبعوث کرد و مغرب و مشرق زمین را تحت تصرّف او در آورد؛ از آنجا که خورشید طلوع می کند تا آنجا که غروب می کند. این است معنای این سخن خداوند که فرمود: تا به غروبگاه آفتاب رسید [در آنجا]مشاهده کرد که خورشید در چشمه‌ی تیره و گل‌آلودی فرو می‌رود … و خدا او را مجازات شدیدی خواهد کرد! (کهف/۸۷۸۶) امام (علیه السلام) فرمود: «در آتش، ذوالقرنین با مس و آهن و قیر و قطران در برابر آن‌ها دری ساخت و جلوی خروج آن‌ها را گرفت. هرکس از آنان از دنیا می رفت، هزار پسر از نسل او زاده می‌شد. آن‌ها پس از فرشتگان، بیشترین جمعیّت مخلوقات را داشتند. از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) پرسیدند: «ذو القرنین پیامبر بود یا فرشته»؟ امام (علیه السلام) فرمود: «او نه پیامبر بود و نه فرشته. بلکه تنها بنده ای از بندگان خدا بود که دوستدار او بود و خداوند نیز او را دوست داشت و دارای خلوص نیّت بود و خداوند او را به‌سوی قومش مبعوث کرد. آن‌ها به گوشه‌ی راست پیشانی‌اش ضربه زدند و او طی مدّتی که خداوند اراده کرده بود در بیهوشی بود. سپس دوباره مبعوث شد و این‌بار به گوشه‌ی چپش ضربه زدند و باز هم به اراده‌ی خداوند مدّت زمانی را بیهوش بود تا اینکه برای بار سوّم مبعوث شد و خداوند در روی زمین به او قدرت داد —پرانتز:و در میان شما مانند او وجود دارد یعنی خود امام علی (علیه السلام)— او =ذوالقرنین به جایگاه غروب خورشید رسید و دید که خورشید در چشمه تیره و گل‌آلودی فرو می‌رود و در آنجا قومی را یافت گفتیم: «ای ذو القرنین! آیا می‌خواهی [آنان] را مجازات کنی، و یا روش نیکویی در مورد آن‌ها انتخاب نمایی؟. (کهف/۸۶) ذوالقرنین گفت: «امّا کسی را که ستم کرده است، مجازات خواهیم کرد سپس به‌سوی پروردگارش بازمی‌گردد، و خدا او را مجازات شدیدی خواهد کرد! (کهف/۸۷)». سپس [بار دیگر] از اسبابی [که در اختیار داشت] بهره گرفت. (کهف/۸۹) یعنی یک نشانه و راهنما، تا به خاستگاه خورشید رسید [در آنجا] دید خورشید بر جمعیّتی طلوع می‌کند که در برابر [تابش] آفتاب، پوششی برای آن‌ها قرار نداده بودیم [و هیچ‌گونه سایبانی نداشتند]. (کهف/۹۰) گفت: این ها صنعت دوزندگی لباس را نمی دانستند. سپس [بار دیگر] از اسبابی [که در اختیار داشت] بهره گرفت. (کهف/۸۹) یعنی یک دلیل و نشانه، [و هم‌چنان به راه خود ادامه داد] تا به میان دو کوه رسید و در کنار آن دو (کوه) قومی را یافت که هیچ سخنی را نمی‌فهمیدند [و زبانشان مخصوص خودشان بود]! [آن گروه به او] گفتند: «ای ذو القرنین یأجوج و مأجوج در این سرزمین فساد می‌کنند آیا ممکن است ما هزینه‌ای برای تو قرار دهیم، که میان ما و آن‌ها سدّی ایجاد کنی»؟! (کهف/۹۴۹۳) ذوالقرنین گفت: «آنچه پروردگارم در اختیار من گذارده، بهتر است [از آنچه شما پیشنهاد می‌کنید]! مرا با نیرویی یاری دهید، تا میان شما و آن‌ها سدّ محکمی قرار دهم! (کهف/۹۶۹۵)». برایش آوردند و او آن را میان دو صدف یعنی دو کوه گذاشت و به‌وسیله‌ی آن فضای خالی بین دو کوه را پر کرد. سپس به آن‌ها دستور داد آتش بیاورند. وقتی آتش آوردند، آهن را با آن گداخته کردند و بر رویش مس ریختند و شکاف را به کلّی مسدود کردند و این است معنای این سخن خداوند: قطعات بزرگ آهن برایم بیاورید [و آن‌ها را روی هم بچینید]!» تا وقتی که کاملًا میان دو کوه را پوشانید، گفت: «[در اطراف آن آتش بیفروزید، و] در آن بدمید»! [آن‌ها دمیدند] تا قطعات آهن را سرخ و گداخته کرد، … نقبی در آن ایجاد کنند. پارت سوم
———–
ذوالقرنین گفت: «این از رحمت پروردگار من است! امّا هنگامی‌که وعده‌ی پروردگارم فرا رسد، آن را درهم می‌کوبد و وعده‌ی پروردگارم حق است! (کهف/۹۸)». در آخر الزمان و قبل از روز قیامت این سد ویران می‌شود و یأجوج‌ومأجوج می‌آیند و انسان ها را می‌خورند و این است معنای این آیه: تا آن زمان‌که «یأجوج» و «مأجوج» گشوده شوند و آن‌ها از هر محلّ مرتفعی به‌سرعت عبور می‌کنند. (انبیاء/۹۶) ذوالقرنین به مغرب رفت در راه خود به روستایی رسید و مانند شیر غضبناک غرش کرد و از غرش او تاریکی و رعد و برق و صاعقه‌هایی پدید آمد که مخالفان و دشمنانش را نابود می کرد و همین‌که به مغرب خورشید رسید، تمامی مردم زمین تحت سلطه‌ی او در آمدند که در این آیه به این موضوع اشاره شده است: ما به او در روی زمین، قدرت و حکومت دادیم و اسباب هرچیز را در اختیارش گذاشتیم. (کهف/۸۴) یعنی نشانه ای. به ذوالقرنین گفتند: «خداوند بر روی زمین چشمه ای دارد به اسم چشمه‌ی حیات و هر موجود جانداری که از آب آن بنوشد، تا روز قیامت نخواهد مرد». ذوالقرنین، خضر (علیه السلام) را که بهترین یارانش بود و سیصدوشصت مرد دیگر را به نزد خود فرا خواند و به هرکدام از آن‌ها یک ماهی داد و گفت: «به فلان جا بروید که در آنجا سیصدوشصت چشمه قرار دارد. هرکدام از شما باید ماهی خود را در یکی از آن چشمه‌ها بشوید». آن‌ها رفتند و این کار را انجام دادند. وقتی خضر (علیه السلام) نشسته بود و ماهی را می شست، ماهی از دستش بیرون پرید و به درون چشمه رفت. خضر (علیه السلام) از آنچه که دیده بود بسیار متعجّب شد و با خود گفت: «جواب ذوالقرنین را چه بدهم»؟ سپس لباس خود را از تن در آورد و به‌دنبال ماهی رفت و از آن آب نوشید امّا نتوانست ماهی را بگیرد. پس به نزد ذوالقرنین باز گشتند. ذوالقرنین دستور داد ماهی‌ها را از یارانش بگیرند. وقتی نوبت به خضر (علیه السلام) رسید، ماهی نزد او نبود. ذوالقرنین او را احضار کرد و از او پرسید: «ماهی چه شد»؟ خضر (علیه السلام) ماجرای ماهی را به او گفت. ذوالقرنین پرسید: «وقتی ماهی فرار کرد تو چه کردی»؟ خضر (علیه السلام) پاسخ داد: «در آب شنا کردم و به‌دنبال ماهی گشتم امّا آن را نیافتم». ذوالقرنین پرسید: «آیا از آن آب خوردی»؟ خضر (علیه السلام) پاسخ داد: «بله». سپس ذوالقرنین به‌دنبال چشمه گشت و آن را نیافت، پس به خضر (علیه السلام) گفت: «تو صاحب آن چشمه هستی».
تفسیر اهل بیت علیهم السلام ج۸، ص۵۸۶ بحارالأنوار، ج۱۲، ص۱۷۷/ القمی، ج۲، ص۴۰/ البرهان؛ «عن ابی عبدالله … و سیل امیرالمؤمنین» محذوف
پارت چهارم
———–
الباقر ( حَجَّ ذُوالْقَرْنَیْنِ فِی سِتِّمِائَهًْ أَلْفِ فَارِسٍ فَلَمَّا دَخَلَ الْحَرَمَ شَیَّعَهُ بَعْضُ أَصْحَابِهِ إِلَی الْبَیْتِ فَلَمَّا انْصَرَفَ فَقَالَ رَأَیْتُ رَجُلًا مَا رَأَیْتُ رَجُلًا أَکْثَرَ نُوراً وَ وَجْهاً مِنْهُ قَالُوا ذَاکَ إِبْرَاهِیمُ خَلِیلُ الرَّحْمَنِ (قَالَ أَسْرِجُوا فَتَسَرَّجُوا سِتَّمِائَهًْ أَلْفِ دَابَّهًْ فِی مِقْدَارِ مَا یُسْرَجُ دَابَّهًْ وَاحِدَهًْ قَالَ ثُمَّ قَالَ ذُوالْقَرْنَیْنِ لَا بَلْ نَمْشِی إِلَی خَلِیلِ الرَّحْمَنِ (فَمَشَی وَ مَشَی مَعَهُ أَصْحَابُهُ حَتَّی الْتَقَیَا قَالَ إِبْرَاهِیمُ (بِمَ قَطَعْتَ الدَّهْرَ قَالَ بِإِحْدَی عَشْرَهًْ کَلِمَهًْ سُبْحَانَ مَنْ هُوَ بَاقٍ لَا یَفْنَی سُبْحَانَ مَنْ هُوَ عَالِمٌ لَا یَنْسَی سُبْحَانَ مَنْ هُوَ حَافِظٌ لَا یَسْقُطُ سُبْحَانَ مَنْ هُوَ بَصِیرٌ لَا یَرْتَابُ سُبْحَانَ مَنْ هُوَ قَیُّومٌ لَا یَنَامُ سُبْحَانَ مَنْ هُوَ مَلِکٌ لَا یُرَامُ سُبْحَانَ مَنْ هُوَ عَزِیزٌ لَا یُضَامُ سُبْحَانَ مَنْ هُوَ مُحْتَجِبٌ لَا یُرَی سُبْحَانَ مَنْ هُوَ وَاسِعٌ لَا یَتَکَلَّفُ سُبْحَانَ مَنْ هُوَ قَائِمٌ لَا یَلْهُو سُبْحَانَ مَنْ هُوَ دَائِمٌ لَا یَسْهُو.
امام باقر (علیه السلام)- ذوالقرنین با ششصدهزار سوار قصد حج بیت اللَّه الحرام را نمود و وقتی‌که وارد حرم شد بعضی از یارانش او را تا خانه‌ی خدا مشایعت کردند، و وقتی که از حج برگشت تعریف کرد؛ من در آنجا مردی بسیار نورانی را دیدم، گفتند: «او ابراهیم خلیل الرحمن (علیه السلام) بوده است»، گفت: «اسب‌ها را آماده کنید»، ششصدهزار مرکب لگام زده و آماده شد و او دستور داد به‌جانب ابراهیم خلیل (علیه السلام) بروند تا وقتی‌که او و یارانش به ابراهیم (علیه السلام) رسیدند، ابراهیم (علیه السلام) فرمود: «چگونه و با چه وسیله‌ای تمام دنیا را پیمودی»؟ گفت: «به‌وسیله‌ی یازده کلمه؛ [منزّه است آن باقی که فانی نمی‌شود، منزّه است آن دانایی که فراموشی ندارد، منزّه است آن حافظی که ساقط نمی‌شود، منزّه است آن بینایی که شک نمی‌کند، منزّه است آن قیّومی که هرگز نمی‌آرامد، منزّه است آن مالک و صاحب اختیاری که تحت سلطه‌ی کسی قرار نمی‌گیرد، منزّه است آن عزیز قدرتمندی که مغلوب نمی‌شود، منزّه است آن در پرده غیبی که دیده نمی‌شود، منزّه است آن وسعت دهنده‌ای که به تکلّف نمی‌افتد، منزّه است آن قائمی که لهو نمی‌کند، منزّه است آن دائمی که به سهو و اشتباه دچار نمی‌شود».
تفسیر اهل بیت علیهم السلام ج۸، ص۵۹۲ بحارالأنوار، ج۱۲، ص۱۹۵
پارت پنجم
———–
#افشاگری #مهم : الباقر ( إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی لَمْ یَبْعَثْ أَنبیا (ءَ مُلُوکاً فِی الْأَرْضِ إِلَّا أَرْبَعَهًْ بَعْدَ نُوحٍ (ذُوالْقَرْنَیْنِ وَ اسْمُهُ عَیَّاشٌ وَ دَاوُدُ (وَ سُلَیْمَانُ (وَ یُوسُفُ (فَأَمَّا عَیَّاشٌ فَمَلَکَ مَا بَیْنَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ أَمَّا دَاوُدُ (فَمَلَکَ مَا بَیْنَ الشَّامَاتِ إِلَی بِلَادِ إِصْطَخْرَ وَ کَذَلِکَ مُلْکُ سُلَیْمَانَ (وَ أَمَّا یُوسُفُ (فَمَلَکَ مِصْرَ وَ بَرَارِیَهَا لَمْ یُجَاوِزْهَا إِلَی غَیْرِهَا.
امام باقر (علیه السلام)- خداوند تنها به چهار پیامبر پادشاهی داد که هر چهار نفر پس از نوح مبعوث شدند:** اوّلین آن‌ها ذوالقرنین بود** که نام اصلی اش عیاش بود و پس از او داود و سلیمان و یوسف به پادشاهی رسیدند. عیاش /ذالقرنین از مشرق تا مغرب زمین را تحت تصرف داشت (یعنی امپراطوری ایشان شامل کل صفحه زمین است! )قلمرو داود و سلیمان (علیها السلام) از شام تا إِصْطَخْرَ بود و ملک یوسف (علیه السلام)، مصر و صحراهای اطراف آن بود.
تفسیر اهل بیت علیهم السلام ج۸، ص۵۹۴ بحارالأنوار، ج۱۲، ص۱۸۱/ البرهان/ نورالثقلین؛ «بتفاوت»/ البرهان پارت ششم
———–
عده کثیری از دروغگویان میگویند : ذوالقرنین، کوروشی بود که در شیطان پرستی بی همتا بوده است!کوروش کسی بود که در کتیبه خودش میگوید مردوک و اهورا مزدا را میپرستیده است!این ملعون دقیقا بعل یا همان مردوک را میپرستید چون خودش این موضوع را مایه افتخار میدانسته و پیروزی ها و کشورگشایی های خودرا مدیون به مردوک و اهورا مزدا میدانسته است!
مولانا ابوالکلام هندی ملعون کسی بود که برای اولین با تفسیر به رای های متعدد سعی کرد به دروغ کوروش را به ذوالقرنین منتسب سازدو این ملعون توانست عده ای بیشماری را در طول تنها چندسال فریب دهد
نکته اینجاست که مکارم و سایر مراجع تقلید(اصولیان) نیز فریب این شخص را خورده اند ودر تفاسیرباطلشان نیز نام کوروش را بعنوان ذوالقرنین نسبت داده اند. این نیز یکی از مهم ترین دلایل حرام بودن اجتهاد و تفسیر به رای در اسلام است ، تفسیر به رای کار کسی است که بی توجه به احادیث و بی توجه به سخن امام ها ، هرچه که در عقل ناقص و ذهن منحرف و دانش غلط و باطلش دارد را به قرآن نسبت داده و آن را تفسیری برای قرآن ارائه دهد!
به اعتقاد بيشتر مفسران، بنى اسرائيل پس از وفات حزقيل نبى به پرستش بعل روى آوردند. سبب رواج آن را نيز همسر اَحاب (اَخاب) از پادشاهان اين قوم دانسته‌اند.[۵۳] از اين زن با نام هايى چون «اَربل»، «اَزبل»، اَربيل و زَبيل و به بدى ياد شده است. بر اساس گزارش اين منابع هنگامى كه بعل پرستى به اوج خود رسيد، خداوند الياس عليه السلام را براى هدايت و نجات مردم بعلبك مبعوث كرد.مجمع البيان، ج‌8‌، ص‌713؛ الدرالمنثور، ج‌7، ص‌116‌ـ‌117.
قرآن كريم نيز به صراحت مأموريت وى را برچيدن بعل‌پرستى دانسته است. آن حضرت با نكوهش پرستش بعل، بت پرستان را به پرستش خداى يگانه فراخواند: «أَلَا تَتَّقُونَ × أَتَدْعُونَ بَعْلًا وَتَذَرُونَ أَحْسَنَ الْخَالِقِينَ × اللَّهَ رَبَّكُمْ وَرَبَّ آبَائِكُمُ الْأَوَّلِينَ». (سوره صافات/37، 124 ـ 126) نكره آمدن بعلتأييد مى‌كند كه مراد از آيه اين است: آيا بعضى از بعول (خدايان باطل) را فرامى‌خوانيد؟ روح المعانى، مج‌13، ج‌23، ص‌205
ابن‌ عاشور بعل را رب النوعى مذكر، متعلق به قوم كنعان و بزرگ‌ترين بت آنان دانسته كه نزد ايشان رمز خورشيد بوده است. در مقابل آن بت مؤنثى به نام «تأنيت» قرار داشته كه رمز ماه بوده‌ است. التحرير والتنوير، ج‌22، ص‌166
بنا به گزارش هايى از مردم بعلبك جز وزير اَحاب كسى دعوت الياس عليه السلام را نپذيرفت،روضة الصفا، ج‌1، ص‌327
حتى پيروان بعل، درصدد قتل آن حضرت برآمدند، به گونه‌اى كه الياس وادار به فرار شد.روض‌الجنان، ج‌16، ص‌226؛ البداية والنهايه، ج‌1، ص‌337
در برخى منابع آمده است كه وى بت بعل را شكست و گريخت؛ تفسير قرطبى، ج‌15، ص‌77.
اما با مرگ احاب و روى كار آمدن پادشاه جديد او دعوت الياس عليه السلام را پذيرفت. به دنبال وى، قومش نيز ايمان آوردند و بت پرستانى كه حاضر به ترك بعل پرستى نشدند قتل عام گشتند. شمار كشته‌شدگان 10000 تن گزارش شده استجامع البيان، مج‌12، ج‌23، ص‌111
از جمله كشته شدگان، محافظان بعل بودند كه به انتقام آن دسته از كسانى كه ايزابل همسر احاب آنان را كشته بود، كشته شدند التحرير والتنوير، ج‌22، ص‌168
به موجب اخبارى ديگر الياس عليه السلام چون از دعوت خود نتيجه‌اى نگرفت بعل پرستان را نفرين كردجامع البيان، مج‌12، ج‌23، ص‌112؛ المنتظم، ج‌1، ص‌260؛ قصص الانبياء، ص‌250.
و آنان گرفتار خشكسالى شدند. تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌462؛ الكامل، ج‌1، ص‌213.
پس از سه سال كه بنى اسرائيل ايمان آوردند، دوباره رحمت الهى نازل شدالبدء والتاريخ، ج‌1، ص‌99؛ قصص‌الانبياء، ص‌243
ولى چيزى نگذشت كه اين قوم دوباره به پرستش بعل روى آوردند. اين بار الياس عليه السلام از خداوند خواست تا وى را از شر بت‌پرستان آسوده سازد الكامل، ج‌1، ص‌213.
پارت هفتم
———–
#رفع_شبهه
امام علی (علیه السلام)- اصبغ‌بن‌نباته نقل می‌کند: از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) درباره‌ی ذوالقرنین پرسیدند. حضرت فرمود: «بنده صالحی بود و نام او عیاش بود. خداوند او را برگزید و پس از طوفان نوح (علیه السلام)، او را به امّتی از امم نخستین در ناحیه‌ی مغرب فرستاد. آن‌ها به‌سمت راست سرش ضربه زدند و او را کشتند و خداوند پس از صد سال او را زنده کرد و سپس او را به امّتی از امم نخستین در ناحیه‌ی مشرق فرستاد. آنان او را تکذیب کردند و ضربه ای به‌سمت چپ سرش زدند که بر اثر آن ضربه مرد. سپس خداوند پس از صدسال او را زنده کرد و در جای خالی که بر اثر آن دو ضربه به وجود آمده بود، دو شاخ گذاشت و قدرت فرمانروایی و نشانه‌ی پیامبری اش را در شاخ‌هایش قرار داد. سپس خداوند او را به آسمان دنیا بالا برد (گنبد!) و تمام زمین یعنی کوه ها و دشت ها و دره ها را به او نشان داد(یعنی کاملا زمین را صاف و دید =زمین تخت بود!) **و او هرآنچه که میان مشرق و مغرب است را دید!!*** و خداوند علمی به او داد که به‌واسطه‌ی آن، حق را از باطل تشخیص می داد و در شاخ او قدرتی از آسمان قرار داد که تاریکی ها و رعد و برق در آن بود. سپس او را به زمین بازگرداند و به او وحی کرد که در غرب و شرق زمین سیر کن که همانا سرزمین ها را در اختیار تو قرار دادم و بندگانم را فرمانبردار تو کردم تا از تو و هیبت تو بترسند. آنگاه ذوالقرنین به‌سمت غرب رفت و هرگاه بر قریه‌ای عبور می‌کرد، نعره‌ای همچون شیر خشمگین می‌کشید و از دو شاخ روی سرش، تاریکی و رعد و برق و صاعقه درخشیدن می‌گرفت که همه‌ی مخالفانش را هلاک می‌کرد. شرق و غرب عالم مطیع او شدند و خداوند دراین‌باره می فرماید: ما به او در روی زمین، قدرت و حکومت دادیم و اسباب هرچیز را در اختیارش گذاشتیم. (کهف/۸۴) سپس به سیر خود ادامه داد. تا به غروبگاه آفتاب رسید مشاهده کرد که خورشید در چشمه‌ی تیره و گل‌آلودی فرو می‌رود … (کهف/۸۶) أَمَّا مَنْ ظَلَمَ وَ لَمْ یُؤْمِنْ بِرَبِّهِ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ، یعنی در دنیا با عذاب دنیا، سپس در بازگشت خود، به‌سوی پروردگارش بازمی‌گردد. (کهف/۸۷) و خدا او را مجازات شدیدی خواهد کرد! (کهف/۸۷) و ما دستور آسانی به او خواهیم داد». سپس [بار دیگر] از اسبابی [که در اختیار داشت] بهره گرفت. (کهف/۹۰۸۹)
یعنی ذوالقرنین نشانه ای از خورشید را دنبال نمود. سپس امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: چون ذوالقرنین با خورشید به چشمه‌ی تیره و گل آلود رسید، **دید که خورشید در آن فرو می‌رود ****و در کنار خورشید هفتاد هزار فرشته دید که با زنجیرهای آهنین و چنگال‌ها خورشید را به درون آب می‌کشیدند و بعد هم هنگام طلوع آن را در سمت راست زمین با زنجیر می‌کشیدند درست همان‌طور که کشتی بر روی آب روان می‌شود.** وقتی ذوالقرنین همراه خورشید به محلّ طلوع خورشید رسید، تا به خاستگاه خورشید رسید [در آنجا] دید خورشید بر جمعیّتی طلوع می‌کند که در برابر [تابش] آفتاب، پوششی برای آن‌ها قرار نداده بودیم [و هیچ‌گونه سایبانی نداشتند]. [آری] اینچنین بود [کار ذوالقرنین]! و ما به‌خوبی از امکاناتی که نزد او بود آگاه بودیم! (کهف/۹۱۹۰) امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: «ذوالقرنین نزد کسانی رفت که خورشید آنان را سوزانده بود و جسدها و رنگشان را تغییر داده و سیاه کرده بود و سپس او در منطقه‌ی تاریکی به‌دنبال یک نشانه و راهنما به راه افتاد.
پارت هشتم
———–
[و هم‌چنان به راه خود ادامه داد] تا به میان دو کوه (قاف) رسید و در کنار آن دو (کوه قاف) قومی را یافت که هیچ سخنی را نمی‌فهمیدند [و زبانشان مخصوص خودشان بود]! [آن گروه به او] گفتند: «ای ذوالقرنین یأجوج و مأجوج در این سرزمین فساد می‌کنند. (کهف/۹۴۹۳)، در پشت این دو کوه هستند و چون زمان برداشت محصول ما فرا رسد، آنان از پشت این دو سد بیرون آمده و تمام کشت و محصولات ما را می‌خورند و چیزی از آن را باقی نمی‌گذارند. آیا ممکن است ما هزینه‌ای برای تو قرار دهیم. (کهف/۹۴) و در هر سال آن خراج را به تو پرداخت کنیم. که میان ما و آن‌ها سدّی ایجاد کنی؟! (کهف/۹۴) حضرت فرمود: «کوه آهن در نظر او کوچک جلوه کرد و آن‌ها آهن را همچون شیر ذوب کردند و او آهن را میان آن دو کوه روی هم ریخت. ذوالقرنین اوّلین کسی بود که ساختمانی در روی زمین بنا کرد. سپس هیزم فراهم آورد و بر روی آن آتش افروخت و دمنده‌هایی بر روی آتش قرار داد و مردم بر آتش دمیدند. چون آهن ذوب شد، ذوالقرنین گفت: مس سرخ رنگ را برایم بیاورید. پس آنان کوهی از مس برایش فراهم کردند و آن را بر روی آهن پرتاب کردند و مس ذوب شد و با آهن مخلوط شد. ذوالقرنین گفت: [سرانجام چنان سدّ نیرومندی ساخت] که آن‌ها [طایفه یأجوج و مأجوج] قادر نبودند از آن بالا روند و نمی‌توانستند نقبی در آن ایجاد کنند. (کهف/۹۷) یعنی یأجوج و مأجوج. [آنگاه] گفت: «این از رحمت پروردگار من است! امّا هنگامی‌که وعده‌ی پروردگارم فرا رسد، آن را در هم می‌کوبد و وعده پروردگارم حق است»! (کهف/۹۸)
تفسیر اهل بیت علیهم السلام ج۸، ص۵۹۶ بحارالأنوار، ج۱۲، ص۱۹۹/ نورالثقلین؛ «بتفاوت لفظی»/ البرهان
پارت نهم
———–
امیرالمؤمنین ( سُئِلَ أمِیرُِالمُؤمِنین (عَنْ ذِی‌الْقَرْنَیْنِ أَ نَبِیّاً (کَانَ أَمْ مَلِکاً (فَقَالَ لَا نبیا وَ لَا مَلِکاً بَلْ عَبْداً أَحَبَّ اللَّهَ فَأَحَبَّهُ وَ نَصَحَ لِلَّهِ فَنَصَحَ لَهُ فَبَعَثَهُ إِلَی قَوْمِهِ فَضَرَبُوهُ عَلَی قَرْنِهِ الْأَیْمَنِ فَغَابَ عَنْهُمْ مَا شَاءَ اللَّهُ أَنْ یَغِیبَ ثُمَّ بَعَثَهُ الثَّانِیَهًْ فَضَرَبُوهُ عَلَی قَرْنِهِ الْأَیْسَرِ فَغَابَ عَنْهُمْ مَا شَاءَ اللَّهُ أَنْ یَغِیبَ ثُمَّ بَعَثَهُ اللَّهُ الثَّالِثَهًْ فَمَکَّنَ اللَّهُ لَهُ فِی الْأَرْضِ وَ فِیکُمْ مِثْلُهُ یَعْنِی نَفْسَهُ {فَ} بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ فَوَجَدَها تَغْرُبُ فِی عَیْنٍ حَمِئَةٍ وَ وَجَدَ عِنْدَها قَوْماً قُلْنا یا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فِیهِمْ حُسْنا.
امام علی (علیه السلام)- برخی از امام علی (علیه السلام) پرسیدند: «ذوالقرنین پیامبر بود یا پادشاه»؟ حضرت پاسخ داد: «او نه پیامبر بود و نه پادشاه، بلکه بنده ای بود که دوستدار خداوند شد و خداوند نیز او را دوست داشت و برای او خیرخواه بود و خداوند نیز برای او خیرخواه بود. خداوند، او را به سوی قومش فرستاد. آنان بر شاخ راست او زدند و او تا زمانی که خداوند خواست، از دیدگانشان پنهان گشت. پس خداوند، او را دوباره فرستاد. آنان این بار بر شاخ چپ او زدند و او تا زمانی که خداوند خواست، از دیدگانشان پنهان شد.. سپس خداوند، او را برای بار سوم فرستاد و در زمین مکنت بخشید. در میان شما نیز کسی مانند او هست. مقصود حضرت، خودش بود او به غروب گاه خورشید رسید و آن را طوری یافت که انگار خورشید در چشمه تیره و گل‌آلودی فرو می‌رود؛ و در آن جا قومی را یافت؛ گفتیم: «ای ذو القرنین! آیا می‌خواهی [آنان] را مجازات کنی، و یا روش نیکویی در مورد آنها انتخاب نمایی»؟
تفسیر اهل بیت علیهم السلام ج۸، ص۶۰۲ بحارالأنوار، ج۱۲، ص۱۷۸۳(کهف/ ۸۶)العسکری ( وَ سُئِلَ عَلِیٌّ (عَنْ ذِی الْقَرْنَیْنِ: کَیْفَ اسْتَطَاعَ أَنْ یَبْلُغَ الْمَشْرِقَ وَ الْمَغْرِبَ؟ فَقَالَ: سَخَّرَ اللَّهُ السَّحَابَ وَ یَسَّرَ لَهُ الْأَسْبَابَ وَ بَسَطَ لَهُ النُّورَ وَ کَانَ اللَّیْلُ وَ النَّهَارُ عَلَی سَوَاءٍ، وَ أَنَّهُ رَأَی فِی الْمَنَامِ کَأَنَّهُ دَنَا مِنَ الشَّمْسِ حَتَّی أَخَذَ بِقَرْنِهَا فِی شَرْقِهَا وَ غَرْبِهَا فَلَمَّا قَصَّ رُؤْیَاهُ عَلَی قَوْمِهِ عَرَفَهُمْ وَ سَمَّوْهُ ذَا الْقَرْنَیْنِ فَدَعَاهُمْ إِلَی اللَّهِ فَأَسْلَمُوا ثُمَّ أَمَرَهُمْ أَنْ یَبْنُوا لَهُ مَسْجِداً فَأَجَابُوهُ إِلَیْهِ فَأَمَرَ أَنْ یَجْعَلُوا طُولَهُ أَرْبَعَمِائَهًْ ذِرَاعٍ وَ عَرْضَهُ مِائَتَیْ ذِرَاعٍ وَ عُلُوَّهُ إِلَی السَّمَاءِ مِائَهًْ ذِرَاعٍ فَقَالُوا: کَیْفَ لَکَ بِخَشَبَاتٍ تَبْلُغُ مَا بَیْنَ الْحَائِطَیْنِ؟ قَالَ: إِذَا فَرَغْتُمْ مِنْ بُنْیَانِ الْحَائِطَیْنِ فَاکْبِسُوهُ بِالتُّرَابِ حَتَّی یَسْتَوِیَ مَعَ حِیطَانِ الْمَسْجِدِ فَإِذَا فَرَغْتُمْ مِنْ ذَلِکَ أَخَذْتُمْ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّهًْ عَلَی قَدْرِهِ ثُمَّ قَطَعْتُمُوهُ مِثْلَ قُلَامَهًْ الظُّفُرِ ثُمَّ خَلَطْتُمُوهُ مَعَ ذَلِکَ الْکَبْسِ وَ عَمِلْتُمْ لَهُ خَشَباً مِنْ نُحَاسٍ وَ صَفَائِحَ مِنْ نُحَاسٍ تَذُوبُونَ ذَلِکَ وَ أَنْتُمْ مُتَمَکِّنُونَ مِنَ الْعَمَلِ کَیْفَ شِئْتُمْ وَ أَنْتُمْ عَلَی أَرْضٍ مُسْتَوِیَهًْ فَإِذَا فَرَغْتُمْ مِنْ ذَلِکَ دَعَوْتُمُ الْمَسَاکِینَ لِنَقْلِ ذَلِکَ التُّرَابِ فَیُسَارِعُونَ فِیهِ مِنْ أَجْلِ مَا فِیهِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّهًْ فَبَنَوُا الْمَسْجِدَ وَ أَخْرَجَ الْمَسَاکِینُ ذَلِکَ التُّرَابَ وَ قَدِ اسْتَقَلَّ السَّقْفُ وَ اسْتَغْنَی الْمَسَاکِینُ فَجَنَّدَهُمْ أَرْبَعَهًْ أَجْنَادٍ فِی کُلِّ جُنْدٍ عَشْرَهًْ آلَافٍ وَ نَشَرَهُمْ فِی الْبِلادِ.
امام عسکری (علیه السلام)- از امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) درباره‌ی «ذوالقرنین» سؤال شد: «چگونه می‌توانست به مشرق و مغرب برسد»؟ فرمود: «ابر در تسخیر او بود و اسباب و وسایل برای او فراهم و نور برای او گسترانیده شده و شب و روز برایش مساوی بود. او در خواب دید که گویا آنقدر به خورشید نزدیک شده که دو طرف شرق و غرب آن را به دست گرفته است، وقتی که این رؤیای خود را برای قومش تعریف کرد در میان آنان عزیز گردید و او را «ذوالقرنین» نامیدند. او هم آنان را به‌سوی خدا دعوت کرد و آنان هم قبول کرده و تسلیم حق گردیدند، آنگاه امرشان کرد که برایش مسجدی بنا کنند و آنان نیز اجابت کردند، سپس دستور داد که طول آن را چهار صد ذراع و عرض آن را دویست ذراع و قطر دیوارش را بیست و دو ذراع و ارتفاعش را صد ذراع قرار دهند». مردم گفتند: «برای چوبی که بین دو دیوار برسد [جهت ساختن سقف] چه می‌اندیشی»؟ گفت: «هرگاه از ساختن دیوارها فارغ شدید آنجا را پر از خاک کنید تا به‌اندازه‌ی دیوار مسجد برسد، مقداری از طلا و نقره مانند تراشه‌ی قلم تکه کنید و با خاک‌ها مخلوط نمایید و برای آن چوبه‌هایی از مس و ورق‌هایی از مس بسازید سپس آن‌ها را ذوب کرده و این کار برای شما بر زمین صاف راحت‌تر و میسّر است. و وقتی از آن فارغ شدید، مردم بینوا و درمانده را برای بیرون‌آوردن خاک‌ها بخوانید و از آنجا که در میان خاک‌ها طلا و نقره است، برای این کار پیشی و سرعت می‌گیرند. وقتی که مسجد را ساختند و بینوایان خاک‌ها را بیرون بردند، این درحالی بود که سقف به خاطر مصالح استفاده شده در آن، آماده شده بود و فقرا و بینوایان هم بی‌نیاز شدند، آنگاه ذو القرنین آنان را به چهار لشکر در هر لشکر ده هزار نفر تقسیم کرد و آنان را در سرزمین‌های مختلف پراکنده ساخت».
تفسیر اهل بیت علیهم السلام ج۸، ص۶۰۲ نورالثقلین/ بحارالأنوار، ج۱۲، ص۱۹۳ و البرهان؛ «و انه رأی … الی آخر» محذوف
پارت دهم
———–
نکته #مهم : امیرالمؤمنین ( عَنِ الْأَصْبَغِ‌بْنِ‌نُبَاتَهًْ عَنْ أَمِیرِ‌الْمُؤْمِنِینَ (قَالَ: قَوْلِهِ وَ سَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنا یُسْراً ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً ذُو الْقَرْنَیْنِ مِنَ الشَّمْسِ سَبَباً ثُمَّ قَالَ أمیرالمؤمنین (إِنَّ ذَاالْقَرْنَیْنِ لَمَّا انْتَهَی مَعَ الشَّمْسِ إِلَی الْعَیْنِ الْحَامِیَهًْ وَجَدَ الشَّمْسَ تَغْرُبُ فِیهَا وَ مَعَهَا سَبْعُونَ أَلْفَ مَلَکٍ یَجُرُّونَهَا بِسَلَاسِلِ الْحَدِیدِ وَ الْکَلَالِیبِ یَجُرُّونَهَا مِنْ قَعْرِ الْبَحْرِ فِی قُطْرِ الْأَرْضِ الْأَیْمَنِ کَمَا یَجْرِی السَّفِینَهًْ عَلَی ظَهْرِ الْمَاءِ فَلَمَّا انْتَهَی مَعَهَا إِلَی مَطْلَعِ الشَّمْسِ سَبَباً وَجَدَها تَطْلُعُ عَلی قَوْمٍ إِلَی بِما لَدَیْهِ خُبْراً فَقَالَ أمِیرِالمُؤمِنین (إِنَّ ذَاالْقَرْنَیْنِ وَرَدَ عَلَی قَوْمٍ قَدْ أَحْرَقَتْهُمُ الشَّمْسُ وَ غَیَّرَتْ أَجْسَادَهُمْ وَ أَلْوَانَهُمْ حَتَّی صَیَّرَتْهُمْ کَالظُّلْمَهًْ ثُمَّ أَتْبَعَ ذُوالْقَرْنَیْنِ سَبَباً فِی نَاحِیَهًْ الظُّلْمَهًْ حَتَّی إِذا بَلَغَ بَیْنَ السَّدَّیْنِ وَجَدَ مِنْ دُونِهِما قَوْماً لا یَکادُونَ یَفْقَهُونَ قَوْلا.
امام علی (علیه السلام)- اصبغ نقل می‌کند: امام علی (علیه السلام) فرمود: وَ سَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنَا یُسرًْا* ثمُ‌َّ أَتْبَعَ سَبَبًا یعنی ذوالقرنین نشانه ای از خورشید را دنبال نمود. سپس فرمود: «چون ذوالقرنین با 👈خورشید به 👈چشمه‌ی تیره و گل آلود رسید، دید که 👈خورشید در آن فرو می‌رود و در کنار خورشید 👈هفتادهزار فرشته دید که با👈 زنجیرهای آهنین و چنگال‌ها 👈خورشید را به درون👈 آب می‌کشیدند 👈و بعد هم هنگام طلوع 👈آن (خورشید) را در سمت 👈راست زمین👈 با زنجیر می‌کشیدند؛ درست همان‌طور که👈 کشتی بر روی👈 آب روان می‌شود.
وقتی ذوالقرنین همراه خورشید به محلّ طلوع خورشید رسید، تا زمانی‌که به خاستگاه خورشید رسید؛ [در آنجا] دید خورشید بر جمعیّتی طلوع می‌کند که در برابر [تابش] آفتاب، پوششی برای آن‌ها قرار نداده بودیم. [و سایبانی نداشتند]. (کهف/۹۰) ذوالقرنین نزد کسانی رفت که خورشید آنان را سوزانده بود و جسدها و رنگشان را تغییر داده و سیاه کرده بود و سپس او در منطقه‌ی تاریکی به‌دنبال یک نشانه و راهنما به راه افتاد. [و هم‌چنان به راه خود ادامه داد] تا به میان دو کوه رسید و در کنار آن دو (کوه قاف) قومی را یافت که هیچ سخنی را نمی‌فهمیدند [و زبانشان مخصوص خودشان بود]! (کهف/۹۳)».
تفسیر اهل بیت علیهم السلام ج۸، ص۶۰۶ بحارالأنوار، ج۱۲، ص۱۹۸/ العیاشی، ج۲، ص۳۴۱
پارت یازدهم
———–
المهدی ( عَنْ أَبِی الْحُسَیْنِ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ الْأَسَدِیِّ قَالَ: کَانَ فِیمَا یُورَدُ عَلَیَّ مِنَ الشَّیْخِ أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عُثْمَانَ الْعَمْرِیِّ قَدَّسَ اللَّهُ رُوحَهُ فِی جَوَابِ مَسَائِلِی إِلَی صَاحِبِ الزَّمَانِ: وَ أَمَّا مَا سَأَلْتَ عَنْهُ مِنَ الصَّلَاهًْ عِنْدَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ عِنْدَ غُرُوبِهَا وَ لَئِنْ کَانَ کَمَا یَقُولُونَ: إِنَّ الشَّمْسَ تَطْلُعُ بَیْنَ قَرْنَیِ الشَّیْطَانِ وَ تَغِیبُ بَیْنَ قَرْنَیِ الشَّیْطَانِ. فَلَا شَیْءَ أَفْضَلُ مِنَ الصَّلَاهًْ وَ أَرْغَمُ أَنْفِ الشَّیْطَانِ.
امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)- ابوالحسین محمّدبن‌جعفر اسدی می گوید: در ضمن جواب مسائلی که من از حضرت صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) پرسیده بودم و محمّدبن‌عثمان برای من فرستاد، مرقوم بود که: «و امّا اینکه از نماز هنگام طلوع و غروب خورشید پرسیده‌ای؛ اگر امر چنین باشد که گفته‌اند *خورشید از بین دو شاخ شیطان طلوع *می‌کند و از بین *دو شاخ شیطان غروب می‌کند*، چیزی مثل نماز بینی شیطان را به خاک نمی‌مالد؛ پس در این دو وقت نماز بخوان و بینی شیطان را به خاک بمال».
تفسیر اهل بیت علیهم السلام ج۸، ص۶۰۸ نورالثقلین
پارت دوازدهم
———–
امیرالمؤمنین ( عَنْ سَلْمَانَ الْفَارِسِیِّ قَالَ: کُنْتُ أَنَا وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ (وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَنَفِیَّهًِْ وَ مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی بَکْرٍ وَ عَمَّارُ بْنُ یَاسِرٍ وَ الْمِقْدَادُ بْنُ الْأَسْوَدِ الْکِنْدِیُّ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ فَقَالَ لَهُ ابْنُهُ الْحَسَنُ (یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ إِنَّ سُلَیْمَانَ بْنَ دَاوُدَ (سَأَلَ رَبَّهُ مُلْکاً لَا یَنْبَغِی لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ فَأَعْطَاهُ ذَلِکَ فَهَلْ مَلَکْتَ مِمَّا مَلَکَ سُلَیْمَانُ بْنُ دَاوُدَ شَیْئاً فَقَالَ (وَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّهًَْ وَ بَرَأَ النَّسَمَهًَْ إِنَّ سُلَیْمَانَ بْنَ دَاوُدَ سَأَلَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ الْمُلْکَ فَأَعْطَاهُ وَ إِنَّ أَبَاکَ مَلَکَ مَا لَمْ یَمْلِکْهُ بَعْدَ جَدِّکَ رَسُولِ اللَّهِ (أَحَدٌ قَبْلَهُ وَ لَا یَمْلِکُهُ أَحَدٌ بَعْدَهُ فَقَالَ الْحَسَنُ نُرِیدُ تُرِینَا مِمَّا فَضَّلَکَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ مِنَ الْکَرَامَهًِْ فَقَالَ (أَفْعَلُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ فَقَامَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (وَ تَوَضَّأَ وَ صَلَّی رَکْعَتَیْنِ وَ دَعَا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بِدَعَوَاتٍ لَمْ نَفْهَمْهَا ثُمَّ أَوْمَأَ بِیَدِهِ إِلَی جِهَهًِْ الْمَغْرِبِ فَمَا کَانَ بِأَسْرَعَ مِنْ أَنْ جَاءَتْ سَحَابَهًٌْ فَوَقَفَتْ عَلَی الدَّارِ وَ إِلَی جَانِبِهَا سَحَابَهًٌْ أُخْرَی فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (أَیَّتُهَا السَّحَابَهًُْ اهْبِطِی بِإِذْنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَهَبَطَتْ وَ هِیَ تَقُولُ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ وَ أَنَّکَ خَلِیفَتُهُ وَ وَصِیُّهُ مَنْ شَکَّ فِیکَ فَقَدْ هَلَکَ وَ مَنْ تَمَسَّکَ بِکَ سَلَکَ سَبِیلَ النَّجَاهًِْ قَالَ ثُمَّ انْبَسَطَتِ السَّحَابَهًُْ إِلَی الْأَرْضِ حَتَّی کَأَنَّهَا بِسَاطٌ مَوْضُوعٌ فَقَالَ أَمِیرالْمُؤْمِنِینَ (اجْلِسُوا عَلَی الْغَمَامَهًِْ فَجَلَسْنَا وَ أَخَذْنَا مَوَاضِعَنَا فَأَشَارَ إِلَی السَّحَابَهًِْ الْأُخْرَی فَهَبَطَتْ وَ هِیَ تَقُولُ کَمَقَالَهًِْ الْأُولَی وَ جَلَسَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (عَلَیْهَا مُفْرَدَهًًْ ثُمَّ تَکَلَّمَ بِکَلَامٍ وَ أَشَارَ إِلَیْهَا بِالْمَسِیرِ نَحْوَ الْمَغْرِبِ وَ إِذَا بِالرِّیحِ قَدْ دَخَلَتْ تَحْتَ السَّحَابَتَیْنِ فَرَفَعَتْهُمَا رَفْعاً رَفِیقاً فَتَأَمَّلْتُ نَحْوَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ (وَ إِذَا بِهِ عَلَی کُرْسِیٍّ وَ النُّورُ یَسْطَعُ مِنْ وَجْهِهِ یَکَادُ یَخْطَفُ الْأَبْصَارَ فَقَالَ الْحَسَنُ (یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ إِنَّ سُلَیْمَانَ بْنَ دَاوُدَ کَانَ مُطَاعاً بِخَاتَمِهِ وَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ بِمَا ذَا یُطَاعُ فَقَالَ (أَنَا عَیْنُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ أَنَا لِسَانُ اللَّهِ النَّاطِقُ فِی خَلْقِهِ أَنَا نُورُ اللَّهِ الَّذِی لَا یُطْفَأُ أَنَا بَابُ اللَّهِ الَّذِی یُؤْتَی مِنْهُ وَ حُجَّتُهُ عَلَی عِبَادِهِ ثُمَّ قَالَ أَ تُحِبُّونَ أَنْ أُرِیَکُمْ خَاتَمَ سُلَیْمَانَ بْنِ دَاوُدَ قُلْنَا نَعَمْ فَأَدْخَلَ یَدَهُ إِلَی جَیْبِهِ فَأَخْرَجَ خَاتَماً مِنْ ذَهَبٍ فَصُّهُ مِنْ یَاقُوتَهًٍْ حَمْرَاءَ عَلَیْهِ مَکْتُوبٌ مُحَمَّدٌ وَ عَلِیٌّ قَالَ سَلْمَانُ فَتَعَجَّبْنَا مِنْ ذَلِکَ فَقَالَ مِنْ أَیِّ شَیْءٍ تَعْجَبُونَ وَ مَا الْعَجَبُ مِنْ مِثْلِی أَنَا أُرِیکُمُ الْیَوْمَ مَا لَمْ تَرَوْهُ أَبَداً فَقَالَ الْحَسَنُ (أُرِیدُ تُرِینِی یَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ وَ السَّدَّ الَّذِی بَیْنَنَا وَ بَیْنَهُمْ فَسَارَتِ الرِّیحُ تَحْتَ السَّحَابَهًِْ فَسَمِعْنَا لَهَا دَوِیّاً کَدَوِیِّ الرَّعْدِ وَ عَلَتْ فِی الْهَوَاءِ وَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (یَقْدُمُنَا حَتَّی انْتَهَیْنَا إِلَی جَبَلٍ شَامِخٍ فِی الْعُلُوِّ وَ إِذَا شَجَرَهًٌْ جَافَّهًٌْ قَدْ تَسَاقَطَتْ أَوْرَاقُهَا وَ جَفَّتْ أَغْصَانُهَا فَقَالَ الْحَسَنُ مَا بَالُ هَذِهِ الشَّجَرَهًِْ قَدْ یَبِسَتْ فَقَالَ (سَلْهَا فَإِنَّهَا تُجِیبُکَ فَقَالَ الْحَسَنُ أَیَّتُهَا الشَّجَرَهًُْ مَا بَالُکِ قَدْ حَدَثَ بِکِ مَا نَرَاهُ مِنَ الْجَفَافِ فَلَمْ تُجِبْهُ فَقَال أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (بِحَقِّی عَلَیْکِ إِلَّا مَا أَجَبْتِیهِ قَالَ الرَّاوِی وَ اللَّهِ لَقَدْ سَمِعْتُهَا وَ هِیَ تَقُولُ لَبَّیْکَ لَبَّیْکَ یَا وَصِیَّ رَسُولِ اللَّهِ وَ خَلِیفَتَهُ ثُمَّ قَالَتْ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ إِنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ (کَانَ یَجِیئُنِی فِی کُلِّ لَیْلَهًٍْ وَقْتَ السَّحَرِ وَ یُصَلِّی عِنْدِی رَکْعَتَیْنِ وَ یُکْثِرُ مِنَ التَّسْبِیحِ فَإِذَا فَرَغَ مِنْ دُعَائِهِ جَاءَتْهُ غَمَامَهًٌْ بَیْضَاءُ یُنْفَخُ مِنْهَا رِیحُ الْمِسْکِ وَ عَلَیْهَا کُرْسِیٌّ فَیَجْلِسُ فَتَسِیرُ بِهِ وَ کُنْتُ أَعِیشُ بِبَرَکَتِهِ فَانْقَطَعَ عَنِّی مُنْذُ أَرْبَعِینَ یَوْماً فَهَذَا سَبَبُ مَا تَرَاهُ مِنِّی فَقَامَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (وَ صَلَّی رَکْعَتَیْنِ وَ مَسَحَ بِکَفِّهِ عَلَیْهَا فَاخْضَرَّتْ وَ عَادَتْ إِلَی حَالِهَا وَ أَمَرَ الرِّیحَ فَسَارَتْ بِنَا وَ إِذَا نَحْنُ بِمَلَکٍ یَدُهُ فِی الْمَغْرِبِ وَ الْأُخْرَی بِالْمَشْرِقِ فَلَمَّا نَظَرَ الْمَلَکُ إِلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ (قَالَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیکَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ أَرْسَلَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ وَ أَشْهَدُ أَنَّکَ وَصِیُّهُ وَ خَلِیفَتُهُ حَقّاً وَ صِدْقاً فَقُلْنَا یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ مَنْ هَذَا الَّذِی یَدُهُ فِی الْمَغْرِبِ وَ الْأُخْرَی بِالْمَشْرِق فَقَالَ (هَذَا الْمَلَکُ الَّذِی وَکَّلَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِظُلْمَهًِْ اللَّیْلِ وَ النَّهَارِ لَا یَزُولُ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَهًِْ وَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ أَمْرَ الدُّنْیَا إِلَیَّ وَ إِنَّ أَعْمَالَ الْخَلْقِ تُعْرَضُ فِی کُلِّ یَوْمٍ عَلَیَّ ثُمَّ تُرْفَعُ إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ ثُمَّ سِرْنَا حَتَّی وَقَفْنَا عَلَی سَدِّ یَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (لِلرِّیحِ اهْبِطِی بِنَا مِمَّا یَلِی هَذَا الْجَبَلَ وَ أَشَارَ بِیَدِهِ إِلَی جَبَلٍ شَامِخٍ فِی الْعُلُوِّ وَ هُوَ جَبَلُ الخِضْر (فَنَظَرْنَا إِلَی السَّدِّ وَ إِذَا ارْتِفَاعُهُ مَدُّ الْبَصَرِ وَ هُوَ أَسْوَد کَقِطْعَهًِْ لَیْلٍ دَامِسٍ یَخْرُجُ مِنْ أَرْجَائِهِ الدُّخَانُ فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (یَا أَبَا مُحَمَّدٍ أَنَا صَاحِبُ هَذَا الْأَمْرِ عَلَی هَؤُلَاءِ الْعَبِیدِ قَالَ سَلْمَانُ فَرَأَیْتُ أَصْنَافاً ثَلَاثَهًًْ طُولُ أَحَدِهِمْ مِائَهًٌْ وَ عِشْرُونَ ذِرَاعاً وَ الثَّانِی طُولُ کُلِّ وَاحِدٍ سَبْعُونَ ذِرَاعاً وَ الثَّالِثُ یَفْرُشُ أَحَدَ أُذُنَیْهِ تَحْتَهُ وَ الْأُخْرَی یَلْتَحِفُ بِهِ ثُمَّ إِنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ (أَمَرَ الرِّیحَ فَسَارَتْ بِنَا إِلَی جَبَلِ قَافٍ فَانْتَهَیْتُ إِلَیْهِ وَ إِذَا هُوَ مِنْ زُمُرُّدَهًٍْ خِضْراءَ وَ عَلَیْهَا مَلَکٌ عَلَی صُورَهًِْ النَّسْرِ فَلَمَّا نَظَرَ إِلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ (قَالَ الْمَلَکُ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا وَصِیَّ رَسُولِ اللَّهِ وَ خَلِیفَتَهُ أَ تَأْذَنُ لِی فِی الْکَلَامِ فَرَدَّ عَلَیْهِ السَّلَامَ وَ قَالَ لَهُ إِنْ شِئْتَ تَکَلَّمْ وَ إِنْ شِئْتَ أَخْبَرْتُکَ عَمَّا تَسْأَلُنِی عَنْهُ فَقَالَ الْمَلَکُ بَلْ تَقُولُ أَنْتَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ قَالَ تُرِیدُ أَنْ آذَنَ لَکَ أَنْ تَزُورَ الخِضْر (قَالَ نَعَمْ فَقَالَ (قَدْ أَذِنْتُ لَکَ فَأَسْرَعَ الْمَلَکُ بَعْدَ أَنْ قَالَ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ ثُمَّ تَمَشَّیْنَا عَلَی الْجَبَلِ هُنَیْئَهًًْ فَإِذَا بِالْمَلَکِ قَدْ عَادَ إِلَی مَکَانِهِ بَعْدَ زِیَارَهًِْ الخِضْر (فَقَالَ سَلْمَانُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ رَأَیْتُ الْمَلَکَ مَا زَارَ الخِضْر إِلَّا حِینَ أَخَذَ إِذْنَکَ فَقَالَ (وَ الَّذِی رَفَعَ السَّمَاءَ بِغَیْرِ عَمَدٍ لَوْ أَنَّ أَحَدَهُمْ رَامَ أَنْ یَزُولَ مِنْ مَکَانِهِ بِقَدْرِ نَفَسٍ وَاحِدٍ لَمَا زَالَ حَتَّی آذَنَ لَهُ وَ کَذَلِکَ یَصِیرُ حَالُ وَلَدِیَ الْحَسَنِ وَ بَعْدَه الْحُسَیْنُ وَ تِسْعَهًٌْ مِنْ وُلْدِ الْحُسَیْنِ تَاسِعُهُمْ قَائِمُهُمْ فَقُلْنَا مَا اسْمُ الْمَلَکِ الْمُوَکَّلِ بِقَافٍ فَقَالَ (تَرْجَائِیلُ فَقُلْنَا یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ کَیْفَ تَأْتِی کُلَّ لَیْلَهًٍْ إِلَی هَذَا الْمَوْضِعِ وَ تَعُودُ فَقَالَ کَمَا أَتَیْتُ بِکُمْ وَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّهًَْ وَ بَرَأَ النَّسَمَهًَْ إِنِّی لَأَمْلِکُ مِنْ مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ مَا لَوْ عَلِمْتُمْ بِبَعْضِهِ لَمَا احْتَمَلَهُ جَنَانُکُمْ إِنَّ اسْمَ اللَّهِ الْأَعْظَمَ عَلَی اثْنَیْنِ وَ سَبْعِینَ حَرْفاً وَ کَانَ عِنْدَ آصَفَ بْنِ بَرْخِیَا حَرْفٌ وَاحِدٌ فَتَکَلَّمَ بِهِ فَخَسَفَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْأَرْضَ مَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ عَرْشِ بِلْقِیسَ حَتَّی تَنَاوَلَ السَّرِیرَ ثُمَّ عَادَتِ الْأَرْضُ کَمَا کَانَتْ أَسْرَعَ مِنْ طَرْفِ النَّظَرِ وَ عِنْدَنَا نَحْنُ وَ اللَّهِ اثْنَانِ وَ سَبْعُونَ حَرْفاً وَ حَرْفٌ وَاحِدٌ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ اسْتَأْثَرَ بِهِ فِی عِلْمِ الْغَیْبِ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّهًَْ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ عَرَفَنَا مَنْ عَرَفَنَا وَ أَنْکَرَنَا مَنْ أَنْکَرَنَا ثُمَّ قَامَ (وَ قُمْنَا فَإِذَا نَحْنُ بِشَابٍّ فِی الْجَبَلِ یُصَلِّی بَیْنَ قَبْرَیْنِ فَقُلْنَا یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ مَنْ هَذَا الشَّابُّ فَقَالَ (صَالِحٌ النَّبِیُّ فَقَالَ (وَ هَذَانِ الْقَبْرَانِ لِأُمِّهِ وَ أَبِیهِ وَ إِنَّهُ یَعْبُدُ اللَّهَ بَیْنَهُمَا فَلَمَّا نَظَرَ إِلَیْهِ صَالِحٌ لَمْ یَتَمَالَکْ نَفْسَهُ حَتَّی بَکَی وَ أَوْمَأَ بِیَدِهِ إِلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ (ثُمَّ أَعَادَهَا إِلَی صَدْرِهِ وَ هُوَ یَبْکِی فَوَقَفَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (عِنْدَهُ حَتَّی فَرَغَ مِنْ صَلَاتِهِ فَقُلْنَا لَهُ مَا بُکَاؤُکَ قَالَ صَالِحٌ إِنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ (کَانَ یَمُرُّ بِی عِنْدَ کُلِّ غَدَاهًٍْ فَیَجْلِسُ فَتَزْدَادُ عِبَادَتِی بِنَظَرِی إِلَیْهِ فَقُطِعَ ذَلِکَ مُذْ عَشَرَهًِْ أَیَّامٍ فَأَقْلَقَنِی ذَلِکَ فَتَعَجَّبْنَا مِنْ ذَلِکَ فَقَالَ (تُرِیدُونَ أَنْ أُرِیَکُمْ سُلَیْمَانَ بْنَ دَاوُدَ قُلْنَا نَعَمْ فَقَامَ وَ نَحْنُ مَعَهُ حَتَّی دَخَلَ بُسْتَاناً مَا رَأَیْنَا أَحْسَنَ مِنْهُ وَ فِیهِ مِنْ جَمِیعِ الْفَوَاکِهِ وَ الْأَعْنَابِ وَ أَنْهَارُه تَجْرِی وَ الْأَطْیَارُ یَتَجَاوَبْنَ عَلَی الْأَشْجَارِ فَحِینَ رَأَتْهُ الْأَطْیَارُ أَتَتْ تُرَفْرِفُ حَوْلَهُ حَتَّی تَوَسَّطْنَا الْبُسْتَانَ وَ إِذَا سَرِیرٌ عَلَیْهِ شَابٌّ مُلْقًی عَلَی ظَهْرِهِ وَاضِعٌ یَدَهُ عَلَی صَدْرِهِ فَأَخْرَجَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (الْخَاتَمَ مِنْ جَیْبِهِ وَ جَعَلَهُ فِی إِصْبَعِ سُلَیْمَانَ بْنِ دَاوُدَ فَنَهَضَ قَائِماً وَ قَالَ السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ وَ وَصِیَّ رَسُولِ رَبِّ الْعَالَمِینَ أَنْتَ وَ اللَّهِ الصِّدِّیقُ الْأَکْبَرُ وَ الْفَارُوقُ الْأَعْظَمُ قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَمَسَّکَ بِکَ وَ قَدْ خَابَ وَ خَسِرَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْکَ وَ إِنِّی سَأَلْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ بِکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ فَأُعْطِیتُ ذَلِکَ الْمُلْکَ قَالَ سَلْمَانُ فَلَمَّا سَمِعْنَا کَلَامَ سُلَیْمَانَ بْنِ دَاوُدَ لَمْ أَتَمَالَکْ نَفْسِی حَتَّی وَقَعْتُ عَلَی أَقْدَامِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ (أُقَبِّلُهَا وَ حَمِدْتُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَی جَزِیلِ عَطَائِهِ بِهِدَایَتِهِ إِلَی وَلَایَهًِْ أَهْلِ الْبَیْتِ الَّذِینَ أَذْهَبَ اللَّهُ عَنْهُمُ الرِّجْسَ وَ طَهَّرَهُمْ تَطْهِیراً وَ فَعَلَ أَصْحَابِی کَمَا فَعَلْتُ ثُمَّ سَأَلْتُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ مَا وَرَاءَ قَافٍ قَالَ (وَرَاءَهُ مَا لَا یَصِلُ إِلَیْکُمْ عِلْمُهُ فَقُلْنَا تَعْلَمُ ذَلِکَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ فَقَالَ (عِلْمِی بِمَا وَرَاءَهُ کَعِلْمِی بِحَالِ هَذِهِ الدُّنْیَا وَ مَا فِیهَا وَ إِنِّی الْحَفِیظُ الشَّهِیدُ عَلَیْهَا بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ (وَ کَذَلِکَ الْأَوْصِیَاءُ مِنْ وُلْدِی بَعْدِی ثُمَّ قَالَ (إِنِّی لَأَعْرَفُ بِطُرُقِ السَّمَاوَاتِ مِنْ طُرُقِ الْأَرْضِ نَحْنُ الِاسْمُ الْمَخْزُونُ الْمَکْنُونُ نَحْنُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَی الَّتِی إِذَا سُئِلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهَا أَجَابَ نَحْنُ الْأَسْمَاءُ الْمَکْتُوبَهًُْ عَلَی الْعَرْشِ وَ لِأَجْلِنَا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ السَّمَاءَ وَ الْأَرْضَ وَ الْعَرْشَ وَ الْکُرْسِیَّ وَ الْجَنَّهًَْ وَ النَّارَ وَ مِنَّا تَعَلَّمَتِ الْمَلَائِکَهًُْ التَّسْبِیحَ وَ التَّقْدِیسَ وَ التَّوْحِید وَ التَّهْلِیلَ وَ التَّکْبِیرَ وَ نَحْنُ الْکَلِمَاتُ الَّتِی تَلَقَّاهَا آدَمُ مِنْ رَبِّهِ فَتابَ عَلَیْهِ ثُمَّ قَالَ أَ تُرِیدُونَ أَنْ أُرِیَکُمْ عَجَباً قُلْنَا نَعَمْ قَالَ غُضُّوا أَعْیُنَکُمْ فَفَعَلْنَا ثُمَّ قَالَ افْتَحُوهَا فَفَتَحْنَاهَا فَإِذَا نَحْنُ بِمَدِینَهًٍْ مَا رَأَیْنَا أَکْبَرَ مِنْهَا الْأَسْوَاقُ فِیهَا قَائِمَهًٌْ وَ فِیهَا أُنَاسٌ مَا رَأَیْنَا أَعْظَمَ مِنْ خَلْقِهِمْ عَلَی طُولِ النَّخْلِ قُلْنَا یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ مَنْ هَؤُلَاءِ قَالَ بَقِیَّهًُْ قَوْمِ عَادٍ کُفَّارٌ لَا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَحْبَبْتُ أَنْ أُرِیَکُمْ إِیَّاهُمْ وَ هَذِهِ الْمَدِینَهًَْ وَ أَهْلَهَا أُرِیدُ أَنْ أُهْلِکَهُمْ وَ هُمْ لَا یَشْعُرُونَ قُلْنَا یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ تُهْلِکُهُمْ بِغَیْرِ حُجَّهًٍْ قَالَ لَا بَلْ بِحُجَّهًٍْ عَلَیْهِمْ فَدَنَا مِنْهُمْ وَ تَرَاءَی لَهُمْ فَهَمُّوا أَنْ یَقْتُلُوهُ وَ نَحْنُ نَرَاهُمْ وَ هُمْ یَرَوْنَ ثُمَّ تَبَاعَدَ عَنْهُمْ وَ دَنَا مِنَّا وَ مَسَحَ بِیَدِهِ عَلَی صُدُورِنَا وَ أَبْدَانِنَا وَ تَکَلَّمَ بِکَلِمَاتٍ لَمْ نَفْهَمْهَا وَ عَادَ إِلَیْهِمْ ثَانِیَهًًْ حَتَّی صَارَ بِإِزَائِهِمْ وَ صَعِقَ فِیهِمْ صَعْقَهً قَالَ سَلْمَانُ لَقَدْ ظَنَنَّا أَنَّ الْأَرْضَ قَدِ انْقَلَبَتْ وَ السَّمَاءَ قَدْ سَقَطَتْ وَ أَنَّ الصَّوَاعِقَ مِنْ فِیهِ قَدْ خَرَجَتْ فَلَمْ یَبْقَ مِنْهُمْ فِی تِلْکَ السَّاعَهًِْ أَحَدٌ قُلْنَا یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ مَا صَنَعَ اللَّهُ بِهِمْ قَالَ هَلَکُوا وَ صَارُوا کُلُّهُمْ إِلَی النَّارِ قُلْنَا هَذَا مُعْجِزٌ مَا رَأَیْنَا وَ لَا سَمِعْنَا بِمِثْلِهِ فَقَالَ (أَ تُرِیدُونَ أَنْ أُرِیَکُمْ أَعْجَبَ مِنْ ذَلِکَ فَقُلْنَا لَا نُطِیقُ بِأَسْرِنَا عَلَی احْتِمَالِ شَیْءٍ آخَرَ فَعَلَی مَنْ لَا یَتَوَالاکَ وَ {لَا} یُؤْمِنُ بِفَضْلِکَ وَ عَظِیمِ قَدْرِکَ عَلَی اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ لَعْنَهًُْ اللَّهِ وَ لَعْنَهًُْ اللَّاعِنِینَ وَ الْمَلَائِکَهًِْ وَ الْخَلْقِ أَجْمَعِینَ إِلَی یَوْمِ الدِّینِ ثُمَّ سَأَلْنَا الرُّجُوعَ إِلَی أَوْطَانِنَا فَقَالَ أَفْعَلُ ذَلِکَ إِنْ شَاءَ اللَّهُ فَأَشَارَ إِلَی السَّحَابَتَیْنِ فَدَنَتَا مِنَّا فَقَالَ (خُذُوا مَوَاضِعَکُمْ فَجَلَسْنَا عَلَی سَحَابَهًٍْ وَ جَلَسَ (عَلَی الْأُخْرَی وَ أَمَرَ الرِّیحَ فَحَمَلَتْنَا حَتَّی صِرْنَا فِی الْجَوِّ وَ رَأَیْنَا الْأَرْضَ کَالدِّرْهَمِ ثُمَّ حَطَّتْنَا فِی دَارِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ (فِی أَقَلَّ مِنْ طَرْفِ النَّظَرِ وَ کَانَ وُصُولُنَا إِلَی الْمَدِینَهًِْ وَقْتَ الظُّهْرِ وَ الْمُؤَذِّنُ یُؤَذِّنُ وَ کَانَ خُرُوجُنَا مِنْهَا وَقْتَ عَلَتِ الشَّمْسُ فَقُلْنَا بِاللَّهِ الْعَجَبُ کُنَّا فِی جَبَلِ قَافٍ مَسِیرَهًَْ خَمْسِ سِنِینَ وَ عُدْنَا فِی خَمْسِ سَاعَاتٍ مِنَ النَّهَارِ فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (لَوْ أَنَّنِی أَرَدْتُ أَنْ أَجُوبَ الدُّنْیَا بِأَسْرِهَا وَ السَّمَاوَاتِ السَّبْعَ وَ أَرْجِعَ فِی أَقَلَّ مِنَ الطَّرْفِ لَفَعَلْتُ بِمَا عِنْدِی مِنِ اسْمِ اللَّهِ الْأَعْظَمِ فَقُلْنَا یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْتَ وَ اللَّهِ الْآیَهًُْ الْعُظْمَی وَ الْمُعْجِزُ الْبَاهِرُ بَعْدَ أَخِیکَ وَ ابْنِ عَمِّکَ رَسُولِ اللَّهِ (.
امام علی (علیه السلام)- از سلمان فارسی (رحمة الله علیه) روایت است: من، حسن و حسین (علیها السلام) و محمّدبن‌حنفیه و محمّدبن‌ابی‌بکر و عمّاربن‌یاسر و مقدادبن‌اسود کندی در محضر امام علی (علیه السلام) بودیم. امام حسن (علیه السلام) به پدرش فرمود: «ای امیرالمؤمنین (علیه السلام)! سلیمان (علیه السلام) از پروردگارش چنان دارایی را طلب نمود که بعد از خودش برای هیچ‌کس سزاوار نباشد. آیا شما هم از آنچه سلیمان‌بن‌داود (علیه السلام)، دارا بود، بهره ای دارید»؟ امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: «قسم به خداوندی که دانه را شکافت و انسان را خلق کرد، سلیمان‌بن‌داود (علیه السلام) از خداوند دارایی و فرمانروایی طلب نمود و خداوند هم به او عطا کرد. امّا پدر تو چیزی را دارد که بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هیچ‌کسی پیش از پدرت آن را نداشته است و بعد از او هم کسی آن را کسب نخواهد کرد». امام حسن (علیه السلام) فرمود: «می‌خواهیم اندکی از کرامتی که خداوند به تو بخشیده و تو را به‌واسطه‌ی آن برتری داده است را به ما نشان دهی». امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: «به اذن خداوند چنین خواهم کرد». پس امیرالمؤمنین (علیه السلام) برخاست، وضو گرفت و دو رکعت نماز گزارد و دعاهایی خواند که کسی نفهمید. سپس به‌سمت مغرب اشاره نمود و اندکی نپایید که ابری آمد و بر روی خانه قرار گرفت. ناگهان دیدیم که در کنار آن ابر، ابر دیگری نیز پدیدار شد. امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: «ای ابر! به اذن خداوند فرود آی». پس آن ابر شهادت گویان فرود آمد: «گواهی می‌دهم که خدایی جز الله نیست و محمّد (صلی الله علیه و آله) فرستاده‌ی خداوند و جانشین اوست. هرکس در مورد تو تردید کند، راه نجات را گم کرده است». سلمان (رحمة الله علیه) گوید: آن ابر همچون فرشی بر روی زمین گسترده شد. امیرالمؤمنین (علیه السلام) به ما فرمود: «بر روی این ابر بنشینید». ما هم بر روی آن نشستیم. و هرکدام در جای خود قرار گرفتیم. پس حضرت به ابر دیگری اشاره نمود و آن ابر هم همچون ابر نخستین شهادت گویان فرود آمد. و امیرالمؤمنین (علیه السلام) بر روی آن ابر نشست و سخنی گفت. و به آن دو ابر اشاره نمود که به‌سمت مغرب حرکت کنند. ناگهان باد از زیر دو ابر وزیدن گرفت و آن دو ابر را بالا برد. من رو به امیرالمؤمنین (علیه السلام) کردم و دیدم که ایشان بر روی کرسی نشسته بودند و نور از چهره‌ی ایشان ساطع بود و چهره‌ی ایشان از ماه درخشان‌تر بود. امام حسن (علیه السلام) فرمود: «ای امیرالمؤمنین (علیه السلام)! سلیمان‌بن‌داود (علیه السلام) به‌واسطه‌ی انگشتری که داشت، مورد اطاعت بود. حال برایمان بفرما که امیرالمؤمنین (علیه السلام) به چه واسطه ای مورد اطاعت است»؟ امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: «من چشم خداوند در زمینش و زبان او در میان خلقش و نور خاموش نشدنی او و دری هستم که تنها از آن در می‌توان به‌سوی خداوند راه یافت. من حجّت او بر بندگانش هستم». سپس فرمود: «آیا می‌خواهید که خاتم سلیمان (علیه السلام) را به شما بنمایانم»؟ گفتیم: «بله». پس حضرت دست در جیب خود برد و انگشتری طلایی بیرون آورد که یاقوت سرخ در آن بود. و بر آن نوشته شده بود: محمّد و علی (علیها السلام). سلمان (رحمة الله علیه) گوید: ما از این امر به شگفت آمدیم. حضرت فرمود: «از چه چیز تعجّب می‌کنید و از کسی چون من، چه چیزی عجیب است؟ من امروز چیزی را به شما نشان می‌دهم که هرگز ندیده اید». امام حسن (علیه السلام) فرمود: «می خواهم یأجوج و مأجوج و سدی را که میان ما و آنان هست، به ما نشان دهی». پس باد در زیر ابر وزیدن گرفت و ما صدایی همچون صدای رعد و برق شنیدیم. و ابر بالا رفت و امیرالمؤمنین (علیه السلام) جلوتر از ما بود و ما سوار بر ابر در حرکت بودیم تا اینکه به کوه بلند و سر به فلک کشیده‌ای رسیدیم. ناگهان درخت خشکی را دیدیم که برگ هایش فروریخته بود و شاخه‌هایش خشکیده بود. امام حسن (علیه السلام) فرمود: «چرا این درخت خشکیده است»؟ حضرت فرمود: «از خود درخت بپرس تا جوابت را بگوید». امام حسن (علیه السلام) پرسید: «ای درخت! از چه جهت است که تو را خشکیده می بینیم»؟ پاسخی از درخت شنیده نشد. امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: «ای درخت باید جواب او را بگویی». به خدا قسم که شنیدم درخت در پاسخ گفت: «لبیک، لبیک یا وصی و جانشین رسول خدا (صلی الله علیه و آله)»! سپس درخت در پاسخ به امام حسن (علیه السلام) گفت: «ای ابامحمّد (علیه السلام)! پدرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) هر شب هنگام سحر نزد من می آمد و دو رکعت نماز می‌خواند و تسبیح بسیار می‌گفت. چون از دعایش فارغ می‌شد، ابری سفید که بوی مشک از آن به مشام می‌رسید، به نزدش می آمد و روی آن ابر کرسی قرار داشت که حضرتش بر آن می‌نشست و ابر حضرت را با خود می برد و من هم در همنشینی حضرت زنده و سر سبز بودم. امّا چهل روز است که همنشینی حضرت از من سلب شده است و این علّت و سبب حالتی است که من بدان دچار شده ام». پس امیرالمؤمنین (علیه السلام) برخاست و در کنار آن درخت دو رکعت نماز گزارد و دستی بر آن درخت کشید. پس آن درخت سبز گشته و به حالت اوّلین خود بازگشت. آنگاه امیرالمؤمنین (علیه السلام) به ابر دستور حرکت داد. ناگهان به فرشته‌ای برخوردیم که یک دستش در مغرب و دست دیگرش در مشرق زمین بود. چون آن فرشته به امیرالمؤمنین (علیه السلام) نظر افکند، گفت: «گواهی می دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و او شریکی ندارد. و گواهی می دهم که محمّد (صلی الله علیه و آله) بنده و فرستاده‌ی اوست. رسولش را با هدایت و آیین حق فرستاد، تا آن را بر همه آیین‌ها غالب گرداند، هر چند مشرکان کراهت داشته باشند! (توبه/۳۳) و گواهی می دهم که تو وصی و جانشین بر حق و راستین او هستی». گفتیم: «ای امیرالمؤمنین (علیه السلام)! این کسی که یک دستش در مغرب و دست دیگرش در مشرق است، چه کسی است»؟ فرمود: «این فرشته ای است که خداوند او را بر تاریکی شب و روشنایی نور گمارده است و تا روز قیامت به همین امر مأمور است. خداوند تعالی امر دنیا را به من واگذارده است و کردارهای بندگان هر روز به من عرضه می شوند و بعد به‌سوی خداوند بالا برده می‌شوند». آنگاه به حرکت خود ادامه دادیم تا اینکه به سد یأجوج و مأجوج رسیدیم. حضرت به باد فرمان داد: ما را در جایی در پس این کوه فرود بیاور و با دست خود به کوه سر به فلک کشیده ای اشاره نمود که آن کوه خضر (علیه السلام) بود. وقتی به کوه نگاه کردیم، دیدیم که ارتفاع کوه به‌اندازه‌ی دید چشم است و آن کوهی بود که همچون پاره‌ای شب سیاه و تار بود و از اطرافش دود بر می‌خاست. امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: «ای ابامحمّد! من صاحب این امر هستم و آن بردگان تحت فرمان من هستند». سه‌گونه خلق دیدم. یک گونه‌ی آن‌ها قامت هرکدامشان صدوبیست ذراع بود و گونه‌ی دوّم هم، قامت هرکدام از آنان شصت ذراع بود و گونه‌ی سوّم هم‌چنان بود که هرکدامشان یک گوشش را در زیر خود پهن می‌کرد و گوش دیگری را دور خود می‌پیچید. آنگاه امیرالمؤمنین (علیه السلام) به باد دستور داد تا ما را به کوه قاف برساند. وقتی به آنجا رسیدیم، دیدیم که آن کوه از زمرّد سبز رنگ است. و فرشته ای به شکل عقاب بر روی آن کوه است. آن فرشته به امیر المؤمنین (علیه السلام) نگاهی نمود و گفت: «سلام بر تو ای وصی و جانشین پروردگار جهانیان، آیا اجازه سخن‌گفتن می فرمایید»؟ حضرت جواب سلام او را داد. و فرمود: «می خواهی سخن بگویی یا اینکه ما به سؤالات تو پاسخ دهیم»؟ آن فرشته گفت: «بلکه شما بفرمایید ای امیرالمؤمنین (علیه السلام)». حضرت فرمود: «آیا می‌خواهی به تو اذن دهم که با خضر (علیه السلام) دیدار کنی»؟ آن فرشته گفت: «آری». حضرت فرمود: «به تو اجازه دادم». سپس آن فرشته بسم الله الرحمن الرحیم گفت و با شتاب رفت. و ما اندکی بر روی کوه قدم زدیم که ناگهان آن فرشته از دیدار خضر (علیه السلام) به جایگاه خود بازگشت. سلمان (رحمة الله علیه) گفت: «ای امیرالمؤمنین (علیه السلام)! می‌بینم که آن فرشته با خضر (علیه السلام) دیدار نکرد، مگر زمانی‌که از شما اجازه گرفت»؟ حضرت فرمود: «قسم به خدایی که آسمان را بدون ستون افراشت، اگر یکی از آن‌ها بخواهد به‌اندازه‌ی یک نفس‌کشیدن از جای خود تکان بخورد، از جای خود حرکت نمی‌کنند، مگر اینکه من به آنان اجازه دهم و بعد از من حسن (علیه السلام) و بعد از او حسین (علیه السلام) و نه تن از ذرّیّه‌ی حسین (نیز به همین مقام می رسند که نهمین از فرزندان حسین، قائم آل محمِد (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است». گفتیم: «نام فرشته‌ای که بر کوه قاف گمارده شده است، چیست»؟ فرمود: «نام او ترجائیل است». گفتیم: «ای امیرالمؤمنین (علیه السلام)! شما چگونه هر شب به اینجا می آیید و باز می گردید»؟ فرمود: «همان‌طور که شما را به اینجا آوردم». آنگاه فرمود: «قسم به خدایی که دانه را شکافت و انسان ها را آفرید، من ملکوت آسمان ها و زمین را در اختیار دارم که اگر شما یکی از آن را یاد بگیرید، قلبتان تاب آن را نخواهد داشت. اسم اعظم خداوند، هفتادوسه حرف است و آصف‌بن‌برخیا یک حرف آن را می‌دانست که آن یک حرف بر زبان جاری کرد و خداوند فاصله‌ی میان او و تخت بلقیس را در زمین فرو برد و چون او تخت را گرفت، زمین در فاصله‌ای کمتر از یک چشم‌به‌هم‌زدن به حالت اوّلین خود بازگشت. به خدا قسم که نزد ما هفتادودو حرف از اسم اعظم خداوند است و یک حرف دیگر آن تنها در نزد خداوند است که خداوند آن را در علم غیب خود منحصر کرده است و هیچ اراده و نیرویی جز به‌واسطه‌ی خداوند بزرگ نیست. گروهی به معرفت ما نائل شدند و گروهی دیگر به انکار ما روی آوردند». سپس برخاست و ما هم برخاستیم. ناگهان جوانی را دیدیم که در کوه، میان دو قبر به نماز ایستاده است. پرسیدیم: «ای امیرالمؤمنین (علیه السلام)! این جوان کیست»؟ فرمود: «او صالح پیامبر (علیه السلام) است و این دو قبر مربوط به پدر و مادرش است. و او میان آن دو قبر به عبادت می پردازد». چون نگاه صالح پیامبر به امیرالمؤمنین (علیه السلام) افتاد، اختیار از کف داد و به گریه افتاد و با دست خود به‌سوی امیرالمؤمنین (علیه السلام) اشاره کرد و باز نماز خود را ادامه داد. امیرالمؤمنین (علیه السلام) در کنار او ایستاد تا اینکه او از نمازش فارغ شد. از او پرسیدیم: «برای چه گریستی»؟ گفت: «امیرالمؤمنین (علیه السلام) هر صبح به من سر می زد و می نشست و من با نگاه‌کردن به او، عبادتم را طول می دادم. امّا ده روز است که آمدن او به اینجا قطع و این مسئله مرا نگران ساخته است». و ما از این امر به شگفت آمدیم. آنگاه امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: «آیا می خواهید که سلیمان‌بن‌داود (علیه السلام) را به شما نشان دهم»؟ گفتیم: «آری». او برخاست و ما نیز همراه او برخاستیم. حضرت ما را به درون باغی برد که هرگز زیباتر از آن را ندیده بودیم. و در آن باغ از هر نوع میوه و انگور یافت می شد و نهرهایش روان بود. و پرندگان بر روی شاخسار آواز می‌خواندند. وقتی پرندگان حضرت را دیدند، در اطراف ایشان به پرواز در آمدند. تا اینکه ما به وسط آن باغ رسیدیم. امیرالمؤمنین (علیه السلام) انگشتر را از جیب خود بیرون نموده و آن را در انگشت سلیمان (علیه السلام) قرار داد و سلیمان (علیه السلام) ایستاد و گفت: سلام بر تو ای امیرالمؤمنین (علیه السلام)! تو وصی و جانشین رسول پروردگار (صلی الله علیه و آله) هستی. به خدا قسم که تو صدیق اکبر و فاروق اعظم هستی. هرکس به تو تمسّک جست، رستگار شد و هرکس از تو بازماند، زیان نمود. من به‌واسطه‌ی شما آن ملک و فرمانروایی را از خداوند طلبیدم و آن فرمانروایی به من عطا شد». سلمان (رحمة الله علیه) گوید: «به محض اینکه ما سخن سلیمان‌بن‌داود (علیه السلام) را شنیدیم، من طاقت از کف دادم و خود را به پای امیرالمؤمنین (علیه السلام) انداختم و پای حضرت را بوسیدم و خداوند را بر این بخشش بزرگ سپاس گفتم که ما را به ولایت اهل بیت (همان‌ها که خداوند آلودگی را از آنان زدوده و آنان را پاک گردانیده، رهنمون ساخت و یارانم نیز همچون من عرض ادب کرده و خداوند را سپاس گفتند. سپس از حضرت پرسیدیم: «در پشت کوه قاف چیست»؟ فرمود: «در پشت کوه قاف چیزی است که علم شما به آن نمی‌رسد». پرسیدیم: «ای امیرالمؤمنین (علیه السلام)! شما خود از آنچه که در پشت کوه قاف است، آگاهید»؟ فرمود: «آگاهی من نسبت به پشت کوه قاف همچون آگاهی من در مورد این دنیا و آنچه در آن هست، می باشد. و بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، من پاسدار و گواه بر آن هستم و بعد از من نیز جانشینان از نسل من، همین مرتبه را دارند». سپس حضرت فرمود: «من به راه های آسمان از راه های زمین آگاه‌تر هستم. ما همان اسمی هستیم که در گنجینه‌ی پنهان خداوند است و ما همان اسماء الله هستیم که هرگاه خداوند را با آن نام ها بخوانند، اجابت کند. ما همان نام‌هایی هستیم که بر عرش و کرسی و بهشت و دوزخ نوشته شده است و فرشتگان، تسبیح و تقدیس و تهلیل و تکبیر را از ما فراگرفتند و ما همان کلماتی هستیم که آدم از پروردگارش دریافت کرد و به‌وسیله‌ی آن کلمات، به‌سوی خداوند توبه و بازگشت نمود». امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: «آیا می خواهید چیز عجیبی را برایتان بنمایانم»؟ گفتیم: «آری». فرمود: «چشمانتان را ببندید». ما چشمانمان را بستیم. سپس فرمود: «چشمانتان را بگشایید». و چشم‌هایمان را بازکردیم. ناگهان خود را در شهری یافتیم که تا آن لحظه شهری بزرگ‌تر از آن ندیده بودیم. بازارهایش رونق داشت و مردمانی را در آنجا دیدیم که هرگز درشت اندام تر از آن‌ها ندیده بودیم. قامت آن‌ها به‌اندازه‌ی طول یک نخل می رسید. گفتیم: «ای امیرالمؤمنین (علیه السلام)! این‌ها چه کسانی هستند»؟ فرمود: «بازماندگان قوم عاد هستند. آنان کافرانی هستند که به خداوند ایمان نمی آورند. خواستم آنان را به شما نشان دهم و این شهر و ساکنان این شهر را درحالی هلاک خواهم نمود که بی‌خبر باشند». پرسیدیم: «ای امیرالمؤمنین (علیه السلام)! بی‌دلیل آن‌ها را هلاک می کنی»؟ فرمود: «نه، بلکه بر آنان دلیلی دارم». سپس حضرت به آنان نزدیک شد و چون آنان حضرت را دیدند، قصد کشتن او را کردند؛ و این درحالی بود که ما هم آنان را می‌دیدیم و آنان هم ما را می‌دیدند. سپس حضرت از آنان دور شد و به نزد ما آمد. آنگاه دستی بر سینه‌ی ما کشید و صاعقه‌ای آنان را فراگرفت. سلمان (رحمة الله علیه) گوید: گمان کردیم که زمین واژگون شد و آسمان فرو ریخت و از دهانش صاعقه بیرون آمد. و در آن زمان هیچ‌کسی از آنان باقی نماند. پرسیدیم: «ای امیرالمؤمنین (علیه السلام)! خداوند با آنان چه کرد»؟ فرمود: «آنان هلاک گشتند و همگی به درون آتش رفتند». گفتیم: «این معجزه ای است که نه مانند آن را دیده ایم و نه مانند آن را شنیده ایم». حضرت فرمود: «آیا می خواهید که چیز عجیب‌تر از آن را به شما نشان دهم»؟ گفتیم: «ما هیچ‌کدام بیش از این تاب دیدن معجزه‌ای دیگر را نداریم. پس نفرین خداوند و نفرین همه‌ی نفرین‌کنندگان و نفرین همه‌ی مردمان و فرشتگان تا روز قیامت بر کسی باد که ولایت تو را نپذیرفته و به فضل و برتری تو و به منزلت تو در نزد خداوند ایمان ندارد». آنگاه از حضرت درخواست نمودیم که ما را به موطنمان برساند. حضرت فرمود: «ان‌شاءالله چنین خواهم کرد». حضرت به آن دو ابر اشاره نمود و ابرها به ما نزدیک شدند. پس حضرت فرمود: «در جایگاه های خود قرار بگیرید. ما هم بر روی آن ابر نشستیم و خود روی ابر دیگری نشست و به ابر دستور داد تا ما را به‌سمت فضا ببرد. تا جایی که ما زمین را به‌اندازه‌ی یک درهم می دیدیم. سپس در مدّتی کمتر از یک چشم‌بهم‌زدن، ما را در خانه‌ی امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرود آورد. ما ظهر هنگام و موقعی‌که مؤذن اذان می‌گفت، به مدینه رسیدیم، درحالی‌که درست هنگامی‌که آفتاب بالا آمده بود، از آنجا رفته بودیم. من گفتم: «خداوندا، چه شگفت است؟ ما در کوه قاف بودیم که پنج سال از ما فاصله دارد. درحالی‌که در فاصله‌ی پنج ساعت از روز بازگشتیم». امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: «اگر می‌خواستم تمام دنیا و نیز هفت آسمان را شکافته و در مدّتی کمتر از یک چشم‌بهم‌زدن برگردم، چنین می‌کردم و این توانایی که دارم، به‌واسطه‌ی اسم اعظم خداوند است». گفتیم: «ای امیرالمؤمنین (علیه السلام)! به خدا قسم که تو بعد از برادرت و عمو زاده ات، رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، نشانه‌ی بزرگ الهی و معجزه‌ی آشکاری هستی».
تفسیر اهل بیت علیهم السلام ج۸، ص۶۱۲
بحارالأنوار، ج۲۷، ص۳۳/ البرهان
پارت سیزدهم
———–
همانا کوه قاف مشرف بر سایر کوهها است و به وسیله آن است که خداوند ساکنان زمین را صبح و شام حفظ میکند . و پشت آن کوه دریایی محیط بر کوه قاف وجود دارد و حول کوه قاف دیگرآسمان دوم به صورت قبه روی آن قرار گرفته است . (قبة=گنبد)و همینطور ورای آن ، دریاها محیط بر کوه به تعداد آسمانها وجود دارد . و هر آسمانی گنبد دوار و به صورت قبه روی کوه قرار گرفته است.و در دریاها و سواحلش و خشکی هایش فرشتگانی هستند که جز خدا کسی تعداد انها را نمیداند و خدا را آنگونه که شایسته اش است میپرستند.
102 روح البيان نویسنده : إسماعيل حقي جلد : 9 صفحه :

https://lib.eshia.ir/41772/9/102

پارت چهاردهم
———–
الصّادق ( عَنْ أَبِی‌بَصِیرٍ عَنْ أَبِی‌عَبْدِ‌اللَّهِ (قَالَ: لَیْسَ مِنْهُمْ رَجُلٌ یَمُوتُ حَتَّی یُولَدَ لَهُ مِنْ صُلْبِهِ أَلْفُ ذَکَرٍ ثُمَّ قَالَ هُمْ أَکْثَرُ خَلْقٍ خُلِقُوا بَعْدَ الْمَلَائِکَهًِْ.
امام صادق (علیه السلام)- ابوبصیر نقل می‌کند: امام صادق (علیه السلام) فرمود: «هرکس از آنان (قوم ذوالقرنین) از دنیا میرفت، هزار پسر از نسل او زاده می‌شد». سپس فرمود: «آن‌ها پس از فرشتگان، بیشترین جمعیّت مخلوقات را داشتند».
تفسیر اهل بیت علیهم السلام ج۸، ص۶۱۰
بحارالأنوار، ج۱۲، ص۱۷۸/ نورالثقلین

ابن عبّاس ( سُئِلَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ (عَنِ الْخَلْقِ فَقَالَ خَلَقَ اللَّهُ أَلْفاً وَ مِائَتَیْنِ فِی الْبَرِّ وَ أَلْفاً وَ مِائَتَیْنِ فِی الْبَحْرِ وَ أَجْنَاسُ بَنِی آدَمَ سَبْعُونَ جِنْساً وَ النَّاسُ وُلْدُ آدَمَ مَا خَلَا یَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ.
ابن‌عبّاس (رحمة الله علیه)- از امیر المؤمنین (علیه السلام) درباره‌ی آفرینش پرسیده شد، فرمود: «خدا هزارودویست در خشکی آفریده و هزارودویست در دریا و هفتاد جنس از بنی‌آدم، و همه‌ی مردم به جز یأجوج و مأجوج فرزندان آدم (علیه السلام) هستند».
تفسیر اهل بیت علیهم السلام ج۸، ص۶۱۰
الکافی، ج۸، ص۲۲۰/ البرهان/ نورالثقلین

پارت پانزدهم

کوه قاف

———–
الرّسول ( عَنْ حُذَیْفَهًَْ بْنِ الْیَمَانِ عَنِ النَّبِیِّ (عَنْ أَهْلِ یَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ قَالَ إِنَّ الْقَوْمَ لَیَنْقُرُونَ بِمَعَاوِلِهِمْ دَائِبِینَ فَإِذَا کَانَ اللَّیْلُ قَالُوا غَداً نَفْرُغُ فَیُصْبِحُونَ وَ هُوَ أَقْوَی مِنَ الْأَمْسِ حَتَّی یُسْلِمَ مِنْهُمْ رَجُلٌ حِینَ یُرِیدُ اللَّهُ أَنْ یَبْلُغَ أَمْرَهُ فَیَقُولُ الْمُؤْمِنُ غَداً نَفْتَحُهُ إِنْ شَاءَ اللَّهُ فَیُصْبِحُونَ ثُمَّ یَغْدُونَ عَلَیْهِ فَیَفْتَحُهُ اللَّهُ فَوَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ لَیَمُرَّنَ الرَّجُلُ مِنْهُمْ عَلَی شَاطِئِ الْوَادِی الَّذِی بِکُوفَانَ وَ قَدْ شَرِبُوهُ حَتَّی نَزَحُوهُ فَیَقُولُ وَ اللَّهِ لَقَدْ رَأَیْتُ هَذَا الْوَادِیَ مَرَّهًًْ وَ إِنَّ الْمَاءَ لَیَجْرِی فِی أَرْضِهِ قِیلَ یَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَتَی هَذَا قَالَ حِینَ لَا یَبْقَی مِنَ الدُّنْیَا إِلَّا مِثْلُ صُبَابَهًِْ الْإِنَاء.
پیامبر (صلی الله علیه و آله)- حذیفه‌بن‌یمان نقل می‌کند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) درباره‌ی قوم یأجوج و مأجوج فرمود: «آنان قومی بودند که همواره با کلنگ هایشان سد را می‌کوبیدند و چون شب می شد، می‌گفتند: «فردا این کار را تمام خواهیم کرد». فردای آن روز که فرا می‌رسید، می‌دیدند که سد نسبت به دیروز محکم‌تر است. تا اینکه یکی از آنان ایمان آورد و آن هنگامی بود که خداوند اراده نمود که فرمان خود را تحقّق بخشد. دراین‌هنگام آن فرد مؤمن گفت: «به خواست خداوند، فردا سد را خواهیم گشود». چون فردای آن روز، صبح هنگام به‌سراغ سد رفتند، خداوند آن سد را گشود. سوگند به آن کس که جانم در کف اوست، این مرد بر کرانه‌ی دشت کوفه خواهد گذشت درحالی‌که آن قوم، آن قدر آب از آن کشیده‌اند تا آن را خشک کرده‌اند. آنگاه آن مرد مؤمن گوید: «به خدا سوگند که من این دشت را یک‌بار دیده ام». و اکنون آب در پهنه‌ی این دشت روان است». عرض شد: «ای رسول خدا (صلی الله علیه و آله)! این چه زمانی روی خواهد داد»؟ فرمود: «زمانی‌که از دنیا جز چیزی اندک همچون ته مانده‌ی آب در ظرف باقی نمانده باشد».
تفسیر اهل بیت علیهم السلام ج۸، ص۶۱۰
بحارالأنوار، ج۶، ص۳۱۱/ البرهان

پارت شانزدهم
———–
الرّسول ( عَنِ الْحَکَمِ بْنِ عُتَیْبَهًَْ عَمَّنْ سَمِعَ حُذَیْفَهًَْ بْنَ أَسِیدٍ یَقُولُ سَمِعْتُ النَّبِیَّ (یَقُولُ عَشْرُ آیَاتٍ بَیْنَ یَدَیِ السَّاعَهًِْ خَمْسٌ بِالْمَشْرِقِ وَ خَمْسٌ بِالْمَغْرِبِ فَذَکَرَ الدَّابَّهًَْ وَ الدَّجَّالَ وَ طُلُوعَ الشَّمْسِ مِنْ مَغْرِبِهَا وَ عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ (وَ یَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ وَ أَنَّهُ یَغْلِبُهُمُ وَ یُغْرِقُهُمْ فِی الْبَحْر.
پیامبر (صلی الله علیه و آله)- حکم‌بن‌عتیبه نقل می‌کند: از کسی که از حذیفهًْ‌بن‌اسید شنیده می‌گوید: از پیامبر (صلی الله علیه و آله) شنیدم که می‌فرمود: «ده علامت است که در نزدیکی رستاخیز است؛ پنج علامت در خاور و پنج علامت در باختر؛ پس این آیات را بیان فرمود: جنبنده مخصوصی در روی زمین، دجال، سرزدن آفتاب از باختر و [فرودآمدن] عیسی‌بن‌مریم و یأجوج و مأجوج که عیسی (علیه السلام) بر یأجوج مأجوج پیروز می‌گردد و آنان را در دریا غرق می‌کند».
تفسیر اهل بیت علیهم السلام ج۸، ص۶۲۶
الخصال، ج۲، ص۴۴۷
پارت هفدهم
———–
علت زلزله ها در زمین تخت :
الصّادق ( إِنَّ ذَاالْقَرْنَیْنِ لَمَّا انْتَهَی إِلَی السَّدِّ جَاوَزَهُ فَدَخَلَ فِی الظُّلُمَاتِ فَإِذَا هُوَ بِمَلَکٍ قَائِمٍ عَلَی جَبَلٍ طُولُهُ خَمْسُمِائَهًِْ ذِرَاعٍ فَقَالَ لَهُ الْمَلَکُ یَا ذَاالْقَرْنَیْنِ أَ مَا کَانَ خَلْفَکَ مَسْلَکٌ فَقَالَ لَهُ ذُوالْقَرْنَیْنِ مَنْ أَنْتَ قَالَ أَنَا مَلَکٌ مِنْ مَلَائِکَهًِْ الرَّحْمَنِ مُوَکَّلٌ بِهَذَا الْجَبَلِ فَلَیْسَ مِنْ جَبَلٍ خَلَقَهُ اللَّهُ عَزَّ‌وَ‌جَلَّ إِلَّا وَ لَهُ عِرْقٌ إِلَی هَذَا الْجَبَلِ فَإِذَا أَرَادَ اللَّهُ عَزَّ‌وَ‌جَلَّ أَنْ یُزَلْزِلَ مَدِینَهًًْ أَوْحَی إِلَیَّ فَزَلْزَلْتُهَا.
امام صادق (علیه السلام)- چون ذو القرنین از سد گذشت داخل ظلمات شد و به فرشته‌ای رسید که بر کوهی به طول پانصد ذراع ایستاده بود(پانصد ذراع مساوی است با 32,500 سانتی متر! زیرا هر ذراع 65 سانتی متر است)
و به ذو القرنین گفت: «مگر پشت سرت راه نبود»؟ ذوالقرنین به او گفت: «تو کیستی»؟ گفت: «یکی از فرشتگان رحمانم و موکّل بر این کوهم که از هر کوهی رگی به این کوه متّصل است و هنگامی‌که خدا بخواهد شهری را بلرزاند به من وحی می‌کند تا آن را بلرزانم».
تفسیر اهل بیت علیهم السلام ج۸، ص۶۰۸
بحارالأنوار، ج۱۲، ص۱۸۰/ نورالثقلین/ البرهان

پارت هجدهم
———–
إبن‌ بابويه‌ ‌از‌ اصبغ‌ ‌بن‌ نباته‌ روايت‌ كرده‌ ‌گفت‌ ‌إبن‌ كوا ‌از‌ امير المؤمنين‌ ‌عليه‌ ‌السلام‌ سؤال‌ نمود ذو القرنين‌ نبي‌ ‌بود‌ ‌ يا ‌ پادشاه‌! فرمود ‌در‌ ابتداء امر نه‌ نبي‌ ‌بود‌ و نه‌ پادشاه‌[218]بنده‌اي‌ ‌بود‌ ‌که‌ ‌خدا‌ ‌را‌ دوست‌ ميداشت‌ پروردگار نيز ‌او‌ ‌را‌ دوست‌ ميداشت‌ ‌او‌ ‌براي‌ رضاي‌ حق‌ ‌تعالي‌ مردم‌ ‌را‌ موعظه‌ و نصيحت‌ مينمود خداوند ‌هم‌ ‌براي‌ ارشاد قومش‌ ‌او‌ ‌را‌ مأمور ساخت‌ مردم‌ ‌او‌ ‌را‌ زدند و بطرف‌ راست‌ سرش‌ لطمه وارد ساختند مدتي‌ پنهان‌ شد دوباره‌ پروردگار ‌او‌ ‌را‌ برانگيخت‌ و بسوي‌ قوم‌ رفت‌ مجددا ضربتي‌ بجانب‌ چپ‌ سر ‌او‌ وارد آوردند باز پنهان‌ شد سومين‌ مرتبه‌ بامر پروردگار مأمور هدايت‌ قوم‌ گرديد ‌در‌ ‌اينکه‌ مرتبه‌ قدرت‌ و سلطنتي‌ حق‌ ‌تعالي‌ باو مرحمت‌ فرمود و ‌از‌ شرق‌ ‌تا‌ غرب‌ ‌را‌ ‌در‌ تحت‌ حكومت‌ و سلطه‌ ‌خود‌ درآورد سپس‌ فرمود آنحضرت‌ ‌در‌ ميان‌ ‌شما‌ مثل‌ و مانند ‌او‌ وجود دارد و مقصودش‌ شخص‌ شريف‌ حضرتش‌ ميباشد و ‌از‌ حضرت‌ باقر ‌عليه‌ ‌السلام‌ روايت‌ كرده‌ فرمود ذو القرنين‌ ‌که‌ نامش‌ عياش‌ ‌بود‌ اول‌ پادشاهي‌ ‌است‌ ‌در‌ ميان‌ پيغمبران‌ ‌که‌ مالك‌ شرق‌ و غرب‌ عالم‌ گرديد شيخ‌ مفيد ‌در‌ كتاب‌ اختصاص‌ ذيل‌ ‌آيه‌ فوق‌ ‌از‌ حضرت‌ باقر ‌عليه‌ ‌السلام‌ روايت‌ كرده‌ فرمود ذو القرنين‌ بامر پروردگار مخير شد يكي‌ ‌از‌ دو ابر ذلول‌ و ‌ يا ‌ صعب‌ ‌را‌ ‌در‌ تحت‌ فرمان‌ و اختيار ‌خود‌ درآورد (ابر ذلول‌ ابري‌ ‌است‌ ‌که‌ بدون‌ رعد و برق‌ ‌باشد‌ و ابر صعب‌ ابرهائي‌ ‌است‌ ‌که‌ داراي‌ رعد و برق‌ ميباشد) ذو القرنين‌ ابر ذلول‌ ‌را‌ انتخاب‌ نمود و ابر صعب‌ ‌براي‌ قائم‌ آل‌ ‌محمّد‌ صلّي‌ اللّه‌ ‌عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ ذخيره‌ ‌است‌ ‌که‌ ‌با‌ ‌آن‌ بآسمانهاي‌ هفتگانه‌[219]و طبقات‌ زمين‌ و اكناف‌ عالم‌ سير ميفرمايد.و ‌از‌ اصبغ‌ ‌بن‌ نباته‌ روايت‌ كرده‌ ‌گفت‌ امير المؤمنين‌ ‌عليه‌ ‌السلام‌ فرمود ذو القرنين‌ بنده نيكوكاري‌ ‌بود‌ ‌که‌ ‌براي‌ رضاي‌ ‌خدا‌ مردم‌ ‌را‌ نصيحت‌ ميكرد ‌خدا‌ ‌را‌ دوست‌ ميداشت‌ خداوند نيز ‌او‌ ‌را‌ دوست‌ ميداشت‌ پروردگار وسيله‌اي‌ ‌براي‌ ‌او‌ مهيا ساخت‌ ‌که‌ مالك‌ ‌بين‌ شرق‌ و غرب‌ گرديد و دوستي‌ ‌از‌ فرشتگان‌ داشت‌ بنام‌ رقائيل‌ ‌که‌ ‌بر‌ ‌او‌ نازل‌ ميشد و ‌براي‌ ‌او‌ حديث‌ مينمود روزي‌ ‌بر‌ قائيل‌ ‌گفت‌ آيا عبادت‌ ساكنين‌ روي‌ زمين‌ ‌با‌ اهل‌ آسمانها قابل‌ قياس‌ ‌است‌ ‌گفت‌ عبادت‌ اهل‌ آسمانها ‌را‌ ‌با‌ عبادت‌ مردم‌ ‌اينکه‌ جهان‌ بهيچ‌ وجه‌ نميتوان‌ مقايسه‌ كرد ‌در‌ تمام‌ آسمانها جايگاه‌ قدمي‌ وجود ندارد مگر آنكه‌ فرشته‌اي‌ مشغول‌ عبادت‌ ‌است‌ ‌ يا ‌ ‌در‌ ركوع‌ ميباشد و نمي‌نشيند و ‌ يا ‌ ‌در‌ حال‌ سجود ‌است‌ و سر ‌از‌ سجده‌ برنميدارد و ‌ يا ‌ آنكه‌ ايستاده‌ ‌به‌ ستايش‌ پروردگار ميپردازد ذو القرنين‌ چنان‌ متأثر شد ‌که‌ بگريه‌ ‌در‌ افتاد ‌گفت‌ اي‌ رقائيل‌ دوست‌ دارم‌ هميشه‌ زنده‌ باشم‌ و ‌خدا‌ ‌را‌ آنچنان‌ ‌که‌ سزاوار ‌است‌ عبادت‌ و پرستش‌ كنم‌ رقائيل‌ ‌گفت‌ ‌در‌ روي‌ زمين‌ چشمه‌ايست‌ بنام‌ چشمه‌ زندگاني‌ ‌که‌ آب‌ ‌آن‌ چشمه‌ ‌از‌ بركت‌ يكي‌ ‌از‌ اسماء اللّه‌ داراي‌ ‌آن‌ اثر و خاصيت‌ ‌است‌ ‌که‌ ‌اگر‌ كسي‌ ‌از‌ ‌آن‌ بنوشد[220]نميرد مگر آنكه‌ ‌خود‌ ‌از‌ ‌خدا‌ طلب‌ مرگ‌ نمايد ‌اگر‌ بآن‌ چشمه‌ دسترسي‌ پيدا كني‌ و ‌از‌ ‌آن‌ آب‌ بنوشي‌ ‌تا‌ وقتي‌ ‌که‌ خودت‌ خواسته‌ باشي‌ زنده‌ خواهي‌ ماند ذو القرنين‌ مشتاقانه‌ پرسيد آيا محل‌ ‌اينکه‌ چشمه‌ ‌را‌ ميداني‌! جواب‌ داد خير ‌من‌ ‌از‌ فرشتگان‌ آسماني‌ شنيدم‌ ‌که‌ ‌آن‌ چشمه‌ ‌در‌ ظلماتي‌ ‌است‌ ‌که‌ قدم‌ انس‌ و جن‌ بدانجا نرسيده‌ اما ‌من‌ نميدانم‌ ‌در‌ كجا واقع‌ ‌شده‌ رقائيل‌ بآسمان‌ بالا رفت‌ و ذو القرنين‌ ‌در‌ غم‌ و اندوه‌ شديدي‌ گرفتار گرديد دستور داد دانشمندان‌ و علماي‌ كشور ‌را‌ بحضورش‌ بياورند ‌از‌ ‌ايشان‌ پرسيد آيا ‌در‌ كتب‌ پيشينيان‌ و آثار گذشتگان‌ هيچ‌ خوانده‌ و ‌ يا ‌ شنيده‌ايد ‌که‌ ‌در‌ روي‌ زمين‌ چشمه آب‌ زندگاني‌ وجود داشته‌ ‌باشد‌ ‌که‌ ‌اگر‌ كسي‌ ‌از‌ آب‌ ‌آن‌ چشمه‌ بنوشد زندگاني‌ جاويد نموده‌ و هرگز نميرد! گفتند ‌ما چنين‌ چيزي‌ ‌در‌ كتاب‌ها نخوانده‌ايم‌ و ‌از‌ كسي‌ ‌هم‌ شنيده‌ نشده‌ ‌است‌ مجددا سؤال‌ كرد آيا ‌شما‌ ظلماتي‌ ‌را‌ ‌که‌ خداوند ‌در‌ روي‌ ‌اينکه‌ زمين‌ آفريده‌ و قدم‌ جن‌ و انسي‌ بدانجا نرسيده‌ ميدانيد ‌در‌ كدام‌ نقطه‌ واقع‌ گشته‌ ‌است‌! جواب‌ دادند چنين‌ خبري‌ ‌را‌ نه‌ ‌ما خوانده‌ايم‌ و نه‌ ‌ما شنيده‌ايم‌ غم‌ طاقت‌ فرسائي‌ بذو القرنين‌ مستولي‌ گرديده‌ و بانديشه‌ فرو رفت‌ ‌در‌ ‌آن‌[221]مجلس‌ جواني‌ ‌از‌ نسل‌ انبياء حضور داشت‌ ‌که‌ ‌تا‌ ‌آن‌ لحظه‌ ساكت‌ بوده‌ و سخني‌ نمي‌ ‌گفت‌ چون‌ ذو القرنين‌ ‌را‌ پريشان‌ خاطر ديد ‌گفت‌ اي‌ پادشاه‌ ‌از‌ ‌اينکه‌ مردم‌ پرسشي‌ نمودي‌ ‌که‌ صلاحيت‌ عرض‌ پاسخ‌ آنرا نداشتند و ‌من‌ ميتوانم‌ ‌شما‌ ‌را‌ بمقصد رهبري‌ نموده‌ و چگونگي‌ ‌را‌ اطلاع‌ دهم‌ ذو القرنين‌ خوشحال‌ ‌شده‌ جوان‌ ‌را‌ ‌در‌ كنار خويش‌ جاي‌ داد و بتحقيق‌ پرداخت‌ جوان‌ ‌گفت‌ ‌در‌ كتابي‌ ‌که‌ نام‌ تمام‌ چشمه‌هاي‌ روي‌ زمين‌ ‌را‌ نوشته‌اند و ‌از‌ اباء گرام‌ و انبياء سلف‌ بمن‌ رسيده‌ ديدم‌ چشمه‌اي‌ بنام‌ چشمه‌ آب‌ زندگاني‌ وجود دارد ذو القرنين‌ ‌گفت‌ آيا محل‌ آنرا ‌هم‌ ميداني‌ جواب‌ داد بلي‌ ‌آن‌ چشمه‌ ‌در‌ محل‌ قرن‌ شمس‌ ‌يعني‌ آنجائي‌ ‌که‌ آفتاب‌ ‌از‌ ‌آن‌ نقطه‌ طلوع‌ ميكند واقع‌ ‌شده‌ ‌است‌ ذو القرنين‌ خوشحال‌ گرديده‌ ‌با‌ تدارك‌ كامل‌ بزرگان‌ و اشراف‌ و دانشمندان‌ كشور ‌را‌ ‌براي‌ رسيدن‌ بچشمه آب‌ حيات‌ بمسافرت‌ طولاني‌ دعوت‌ نموده‌ و حركت‌ كردند مدت‌ دوازده‌ سال‌ ‌از‌ صحراها و درياها و كوه‌ها و جلگه‌ها عبور نمودند ‌تا‌ بظلمات‌ رسيدند ولي‌ ظلمت‌ ‌آن‌ محل‌ نه‌ مانند تاريكي‌ شب‌ ‌بود‌ و نه‌ مانند ظلمت‌ دود ذو القرنين‌ ‌در‌ ‌آن‌ مكان‌ فرود آمد و بدانشمندان‌ و ملتزمين‌ ‌خود‌ ‌گفت‌ ‌من‌ قصد دارم‌ وارد ‌اينکه‌ وادي‌ ظلمات‌ ‌شده‌ و بچشمه آب‌ زندگاني‌ برسم‌ راي‌ ‌شما‌ چيست‌ و چگونه‌ قيام‌ باين‌ امر خطير كنيم‌! گفتند اي‌ پادشاه‌ ‌شما‌ راهي‌ ‌را‌ ‌در‌ پيش‌[222]گرفته‌ايد ‌که‌ تاكنون‌ هيچ‌ پيغمبر و سلطاني‌ بدان‌ راه‌ نرفته‌اند و معتقديم‌ ‌که‌ چنانچه‌ ‌اينکه‌ راه‌ ‌را‌ طي‌ كنيد مظفر و موفق‌ خواهيد شد بدون‌ آنكه‌ كسي‌ ‌بر‌ ‌شما‌ منتي‌ داشته‌ ‌باشد‌ اما ميترسيم‌ مبادا خداي‌ نخواسته‌ آسيبي‌ بوجود ‌شما‌ برسد و ضايعه‌ اسف‌انگيزي‌ روي‌ دهد و ‌براي‌ مردم‌ مملكت‌ عواقب‌ شومي‌ بار بياورد ذو القرنين‌ ‌گفت‌ ‌من‌ ناگزيرم‌ ‌از‌ ‌اينکه‌ وادي‌ ظلمات‌ بگذرم‌ و بسوي‌ مقصود و مطلوب‌ پيشروي‌ نمائيم‌ ملتزمين‌ ‌در‌ پاسخ‌ شاه‌ عرض‌ تمكين‌ نموده‌ و گفتند ‌ما مطيع‌ اراده‌ تو هستيم‌ و فرمان‌ شاه‌‌را‌ ‌از‌ جان‌ و دل‌ اجرا خواهيم‌ نمود ذو القرنين‌ خوشحال‌ ‌شده‌ پرسيد آيا كدام‌ يك‌ ‌از‌ چارپايان‌ بتاريكي‌ مأنوس‌ بوده‌ و بهتر ميتوانند راه‌ ‌را‌ تشخيص‌ دهند! دانشمندان‌ حاضر ‌در‌ ركاب‌ گفتند ماديان‌ و اسب‌ ماده‌اي‌ ‌که‌ هنوز جفت‌ نديده‌ و بكر مانده‌ ‌باشد‌ ‌در‌ تاريكي‌ بخوبي‌ حركت‌ مينمايند ذو القرنين‌ دستور داد شش‌ هزار ماديان‌ فراهم‌ ساختند و ششهزار ‌از‌ بزرگان‌ لشگر و دانشمندان‌ ‌را‌ انتخاب‌ نمود يكهزار نفر ‌را‌ برهبري‌ و سرپرستي‌ خضر پيشاهنگ‌ ساخت‌ و بخضر دستور داد ‌که‌ ‌با‌ استعانت‌[223]كوي‌ زريني‌ ‌که‌ برنگ‌ سرخ‌ و چون‌ شعله آتش‌ ميدرخشد پيشروي‌ نمايد و ‌خود‌ ‌با‌ بقيه‌ سواران‌ منتخب‌ ‌از‌ دنبال‌ ‌آنها‌ روانه‌ گرديد و بقيه‌ همراهان‌ ‌را‌ فرمود ‌که‌ مدت‌ دوازده‌ سال‌ بانتظار مراجعت‌ ‌او‌ ‌در‌ همان‌ محل‌ بمانند چنانچه‌ ‌تا‌ پايان‌ مدت‌ بسلامت‌ بازگشت‌ ‌که‌ همراه‌ يكديگر بموطن‌ ‌خود‌ ميروند و ‌اگر‌ خبري‌ ‌از‌ ‌ايشان‌ نشود ‌هر‌ دسته و قومي‌ بجايگاه‌ خودشان‌ برگردند ‌پس‌ ‌از‌ تمهيد مقدمات‌ خضر و همراهانش‌ وارد ظلمات‌ ‌شده‌ و بسوي‌ سرنوشت‌ روان‌ ‌شده‌ و ذو القرنين‌ نيز موكب‌ خضر ‌را‌ تعقيب‌ مينمود و ‌با‌ يك‌ منزل‌ فاصله‌ طي‌ طريق‌ مينمود ‌در‌ فرودگاه‌ و منزل‌ خضر و همراهان‌ ذو القرنين‌ نيز رحل‌ اقامت‌ ميكرد ‌تا‌ خضر ‌از‌ ‌آن‌ منزل‌ حركت‌ و پيشروي‌ مينمود روزي‌ خضر بمنطقه‌اي‌ رسيد ‌که‌ ظلمت‌ و تاريكي‌ ‌در‌ نهايت‌ شدت‌ ‌بود‌ بهمراهان‌ ‌خود‌ دستور داد بدون‌ آنكه‌ احدي‌ ‌از‌ ‌ايشان‌ پياده‌ شود ‌در‌ همانجائي‌ ‌که‌ هستند توقف‌ كنند ‌تا‌ خضر ‌در‌ پيرامون‌ ‌آن‌ محل‌ تجسس‌ و تحقيق‌ بيشتري‌ بعمل‌ آورد خضر گوي‌ زرين‌ ‌را‌ بزمين‌ افكند چون‌ صدائي‌ ‌از‌ ‌آن‌ نشنيد متوحش‌ شد ناگاه‌ نوري‌ ‌از‌ ‌آن‌ گوي‌ بدرخشيد و اتفاقا چشمه‌اي‌ ‌در‌ كنار ‌آن‌ گوي‌ وجود[224]داشت‌ ‌که‌ آبش‌ چون‌ شير سفيد و ‌از‌ عسل‌ شيرين‌تر ‌بود‌ خضر قبلا ‌از‌ آب‌ چشمه‌ نوشيد و چون‌ ‌بر‌ اثر راه‌پيمائي‌ طولاني‌ غبار آلود ‌بود‌ لباس‌ ‌از‌ تن‌ بيرون‌ آورده‌ ‌در‌ ‌آن‌ چشمه‌ غسل‌ نموده‌ بدن‌ ‌را‌ شستشو داد و خارج‌ شد لباس‌ ‌خود‌ ‌را‌ پوشيده‌ و ‌با‌ استعانت‌ گوي‌ زرين‌ باصحاب‌ خويش‌ ملحق‌ گشته‌ و براه‌ ادامه‌ داد ذو القرنين‌ ‌که‌ ‌از‌ دنبال‌ خضر حركت‌ ميكرد راه‌ ‌را‌ گم‌ نموده‌ و مسيرش‌ ‌را‌ تغيير داد و بمحل‌ چشمه‌ نرسيد و مدت‌ چهل‌ شبانه‌ روز بسير و گردش‌ ادامه‌ داد ‌تا‌ ‌از‌ وادي‌ ظلمات‌ خارج‌ ‌شده‌ بجائي‌ رسيدند ‌که‌ نه‌ تاريكي‌ وادي‌ قبل‌ ‌را‌ داشت‌ و نه‌ روشنائي‌ ‌آن‌ چون‌ روشنائي‌ ماه‌ و آفتاب‌ و روز ‌بود‌ مدتي‌ طي‌ طريق‌ نمودند بسرزميني‌ وارد شدند ‌که‌ رنگ‌هاي‌ ‌آن‌ سرخ‌ رنگ‌ و چون‌ لؤلؤ درخشان‌ و قصري‌ عظيمي‌ مشاهده‌ كرد ‌که‌ يكفرسخ‌ طول‌ داشت‌ ذو القرنين‌ و همراهانش‌ دور قصر مزبور ‌را‌ گردش‌ نموده‌ بدرب‌ آهني‌ زيباي‌ قصر رسيدند و ‌در‌ محاذات‌ درب‌ قصر پرنده سياهي‌ شبيه‌ بحظاف‌ معلق‌ ميان‌ زمين‌[225]و آسمان‌ بنظر آمد ناگاه‌ پرنده‌ فريادي‌ بركشيد و پرسيد كيستي‌! ذو القرنين‌ نام‌ ‌خود‌ ‌را‌ بيان‌ كرد پرنده‌ جواب‌ داد اي‌ ذو القرنين‌ آيا آنچه‌ خداوند ‌از‌ قدرت‌ و ثروت‌ و سلطنت‌ عطا فرموده‌ ‌براي‌ تو كافي‌ نبوده‌ ‌که‌ سر ‌به‌ بيابانها گذاشته‌ و ‌در‌ صدد كسب‌ سعادت‌ مجهول‌ افتاده‌ و اينك‌ بقصر ‌من‌ آمده‌اي‌! ذو القرنين‌ دچار وحشت‌ و اضطراب‌ شديدي‌ ‌شده‌ بدنش‌ بلرزه‌ درآمد پرنده‌ فرياد زد اي‌ ذو القرنين‌ آرام‌ باش‌ و سؤالات‌ مرا جواب‌ بده‌: بگو بدانم‌ آيا ‌در‌ دنيا بنيان‌ بناهاي‌ آجر و گچ‌ زياد ‌است‌! ‌گفت‌ بلي‌ پرنده‌ حركتي‌ بخود داد دو ثلث‌ ‌از‌ آهن‌ ‌در‌ جدا شد ‌گفت‌ آيا دانشمندان‌ و اهل‌ معرفت‌ زياد هستند جواب‌ مثبت‌ داد پرنده‌ حركتي‌ ديگر كرد و يك‌ ثلث‌ ديگر درب‌ آهن‌ جدا گرديد سپس‌ پرسيد آيا مردم‌ شهادت‌ بيگانگي‌ ‌خدا‌ ميدهند و گوينده‌ ‌لا‌ اله‌ الا اللّه‌ ميباشند ذو القرنين‌ ‌گفت‌ آري‌ ثلث‌ آهن‌ درب‌ بقصر منضم‌ شد مجددا سؤال‌ نمود آيا مردم‌ ترك‌ نماز ميكنند ‌گفت‌ خير ثلث‌ ديگر درب‌ ملحق‌[226]بقسمت‌ اول‌ گرديد باز پرسيد آيا مردم‌ ترك‌ غسل‌ جنابت‌ مينمايند جواب‌ داد خير ثلث‌ سوم‌ ‌هم‌ بدرب‌ ملحق‌ گرديد و بصورت‌ اوليه‌ ‌خود‌ بازگشت‌ بناگاه‌ پله‌هائي‌ نمودار و آشكار گرديد ‌که‌ ‌از‌ پائين‌ ‌تا‌ بكنگره قصر اتصال‌ داشت‌ پرنده‌ فرياد زد ‌که‌ اي‌ ذو القرنين‌ ‌از‌ پله‌هاي‌ قصر بفراز آي‌ ذو القرنين‌ ‌با‌ ترس‌ و وحشت‌ ببالاي‌ قصر رفت‌ ديد ‌تا‌ چشم‌ كار ميكند فضاي‌ وسيع‌ وجود دارد و مرد جوان‌ نيكو صورتي‌ ‌با‌ لباس‌ سفيد سر بآسمان‌ بلند نموده‌ و بآسمان‌ نگاه‌ ميكند و دست‌هاي‌ ‌خود‌ ‌را‌ برابر دهان‌ ‌خود‌ نگاهداشته‌ ‌است‌ ‌با‌ شنيدن‌ صداي‌ پاي‌ ذو القرنين‌ پرسيد تو كيستي‌! ‌گفت‌ ‌من‌ ذو القرنين‌ هستم‌ مرد سفيد پوش‌ ‌گفت‌ اي‌ ذو القرنين‌ بآنچه‌ خداوند بتو عطا و عنايت‌ فرموده‌ قناعت‌ نكرده‌ و ‌به‌ ‌اينکه‌ جا آمده‌اي‌!؟ ذو القرنين‌ پرسيد ‌شما‌ كيستيد و باين‌ هيئت‌ و ‌در‌ ‌اينکه‌ مكان‌ چه‌ ميكنيد ‌گفت‌ صاحب‌ صور هستم‌ و بانتظار امر پروردگار و نزديكي‌ قيامت‌ ‌براي‌ نفخه صور و برانگيختن‌ خلايق‌ ميباشم‌ آنگاه‌ سنگي‌ بسوي‌ ذو القرنين‌ افكنده‌ و ‌گفت‌ ‌اگر‌ ‌اينکه‌ سنگ‌ سير شود تو ‌هم‌ سير ميشوي‌.ذو القرنين‌ ‌از‌ قصر بزير آمده‌ و بسوي‌ لشگريان‌ خويش‌ حركت‌ نمود و قصه پرنده‌ و صاحب‌ صور و سنگ‌ ‌را‌ بيان‌ نمود دانشمندان‌ حاضر ‌در‌ اردوي‌ ذو القرنين‌ همان‌ سنگ‌ ‌را‌ بيك‌ كفه‌ ترازو گذاشته‌ و سنگ‌ ديگر بهمان‌ حجم‌ ‌در‌ كفه ديگر گذاردند تعادل‌ برقرار نشد سنگ‌ روي‌ سنگ‌ نهاده‌ ‌تا‌ هزار سنگ‌ باز ‌هم‌ تساوي‌ حاصل‌ نگرديد و ‌در‌ تحير و تعجب‌ باقي‌ ماندند خضر چون‌ وضع‌ ‌را‌ بدان‌ حال‌ ديد پيش‌ آمد و عرض‌ كرد حل‌ ‌اينکه‌ معما ‌را‌ ‌از‌ ‌من‌ بخواهيد چه‌ ‌اينکه‌ مردم‌ فاقد علوم‌ معنوي‌ هستند ذو القرنين‌ ‌از‌ خضر درخواست‌ نمود ‌که‌ مسئله‌ ‌را‌ حل‌ نموده‌ و ‌او‌ ‌را‌ خوشوقت‌ بسازد خضر سنگ‌ اوليه‌ ‌را‌ ‌در‌ يك‌ كفه‌ ترازو نهاد و ‌در‌ كفه ديگر سنگ‌ ‌هم‌ حجم‌ آنرا قرار داده‌ مشتي‌ خاك‌ روي‌ ‌آن‌ بريخت‌ فورا دو كفه‌ برابر و ميزان‌ شد تمام‌ حضار تعجب‌ كرده‌ و ‌در‌ برابر پروردگار بسجده‌ ‌در‌ افتادند و بذو القرنين‌ اعتراف‌ كردند ‌که‌ ‌ما قدرت‌ فهم‌ ‌اينکه‌ مسئله‌ ‌را‌ نداشته‌ و فاقد ‌اينکه‌ علم‌ بوديم‌ و ‌از‌ طرفي‌ ‌هم‌ بصحت‌ عمل‌ خضر ايمان‌ داريم‌ و مطمئن‌ هستيم‌ ‌که‌ ‌او‌ ساحر نيست‌ اما بايد توضيح‌ دهد ‌که‌ چگونه‌ ‌اينکه‌ تساوي‌ برقرار گرديد ذو القرنين‌ ‌از‌ خضر خواست‌ ‌که‌ حكمت‌ ‌آن‌ ‌را‌ بيان‌ كند خضر[227]گفت‌ اي‌ ذو القرنين‌ قدرت‌ و عظمت‌ پروردگار و نفوذ امرش‌ ‌در‌ بندگان‌ جاي‌ هيچ‌ گونه‌ ترديد نيست‌ سلطنت‌ ‌او‌ قوي‌ و حكمش‌ محكم‌ و جاري‌ ‌است‌ مشيت‌ ازليه‌ ‌او‌ ‌بر‌ ‌اينکه‌ تعلق‌ گرفته‌ ‌که‌ بعضي‌ ‌از‌ مردم‌ ‌را‌ ببعضي‌ ديگر مبتلا مينمايد عالم‌ ‌را‌ بجاهل‌ و جاهل‌ ‌را‌ بعالم‌ گرفتار ميسازد مرا بشما و ‌شما‌ ‌را‌ بمن‌ نيازمند ميگرداند ذو القرنين‌ ‌گفت‌ بهتر ‌است‌ ‌که‌ بگوئي‌ مرا بشما مبتلا نموده‌ زيرا دانائي‌ چون‌ تو ‌در‌ تحت‌ سلطه‌ و قدرت‌ ‌من‌ قرار داده‌ ‌است‌ خضر ‌گفت‌ اي‌ ذو القرنين‌ صاحب‌ صور ‌اينکه‌ سنگ‌ ‌را‌ بعنوان‌ مثل‌ ‌در‌ اختيار ‌شما‌ گذارده‌ ‌تا‌ بفهمي‌ مثل‌ بني‌ نوع‌ بشر و فرزندان‌ آدم‌ مثل‌ ‌آن‌ سنگ‌ ‌است‌ ‌که‌ ‌اگر‌ هزار سنگ‌ ‌هم‌ روي‌ ‌آن‌ بگذاري‌ باز مساوي‌ نشود ولي‌ ‌اگر‌ قدري‌ خاك‌ روي‌ ‌آن‌ بريزيد سير ‌شده‌ و بحالت‌ تعادل‌ برميگردد آنچه‌ خداوند بشما عطا فرموده‌ ‌شما‌ ‌را‌ راضي‌ نساخته‌ و دنبال‌ بيشتر ‌از‌ ‌آن‌ ‌با‌ قطار گيتي‌ سير و سفر كردي‌ و بدنبال‌ چيزي‌ ميروي‌ ‌که‌ كسي‌ ‌آن‌ ‌را‌ نيافته‌ و بمكاني‌ داخل‌ شدي‌ ‌که‌ كسي‌ قبل‌ ‌از‌ تو قدم‌ بآن‌ مكان‌ نگذاشته‌ و البته‌ حس‌ برتري‌ جوئي‌ و فزوني‌ طلبي‌ تو ‌از‌ ‌بين‌ نميرود ‌تا‌ خاك‌ گور ‌بر‌ روي‌ پيكرت‌ بريزند و ‌در‌ خانه‌ قبر مقام‌ كني‌ و خاك‌ گور ترا سير نمايد ذو القرنين‌ ‌از‌ ‌اينکه‌ بيان‌ خضر سخت‌ منقلب‌ و متأثر گرديد گريه‌ بسياري‌ كرده‌ ‌گفت‌ راست‌ ميگوئي‌ ‌از‌ ‌اينکه‌ ببعد ترك‌ هوس‌ نموده‌ و بطلب‌ چيزي‌ برنميآيم‌ و ‌با‌ جميع‌ ياران‌ و همراهان‌ ‌از‌ طريق‌ وادي‌ ظلمات‌ عزم‌ بازگشت‌ نمود ‌در‌ ‌بين‌ راه‌ ‌از‌ زير پاي‌ اسب‌ها صدائي‌ بگوش‌ ‌ايشان‌ رسيد ‌از‌ ذو القرنين‌ پرسيدند ‌اينکه‌ چه‌ صدائي‌ ‌است‌ ‌که‌ مي‌شنويم‌ جواب‌ داد سنگ‌هاي‌ مخصوصي‌ ‌است‌ ‌هر‌ ‌که‌ ‌از‌ ‌اينکه‌ سنگ‌ بردارد پشيمان‌ و ‌هر‌ ‌که‌ برندارد آنهم‌ پشيمان‌ خواهد شد جمعي‌ ‌از‌ سواران‌ برداشتند و عده‌اي‌ ‌بر‌ نداشتند چون‌ ‌از‌ ظلمات‌ بيرون‌ آمدند ديدند ‌آن‌ سنگها ‌از‌ زبرجد ‌است‌ كساني‌ ‌که‌ برداشته‌ بودند متأسف‌ شدند ‌که‌ چرا كم‌ برداشته‌اند و آنهائي‌ ‌که‌ برنداشتند سخت‌ پشيمان‌ شدند ‌که‌ چرا برنداشتند. ذو القرنين‌ ‌از‌ ‌اينکه‌ سفر طولاني‌ ‌خود‌ بدومة الجندل‌ وارد شد و ‌در‌ همانجا بماند ‌تا‌ وفات‌ يافت‌.

تفسیر جامع ایت الله بروجردی رحمت الله علیه ، ج4 /ص 218 الی 228

منابع مرتبط
امالي شيخ صدوق
مجالس شيخ صدوق
ثواب الأعمال و عقاب الأعمال‏، ابن بابويه (شیخ صدوق)

پارت نوزدهم
———–
الرّسول (صلی الله علیه و آله)- سُئِلَ النَّبِیُّ (صلی الله علیه و آله) عَنِ الْقَافِ وَ مَا خَلْفَهُ قَالَ خَلْفَهُ سَبْعُونَ أَرْضاً مِنْ ذَهَبٍ وَ سَبْعُونَ أَرْضاً مِنْ فِضَّهًٍْ وَ سَبْعُونَ أَرْضاً مِنْ مِسْکٍ خَلْفَهُ سَبْعُونَ أَرْضاً سُکَّانُهَا الْمَلَائِکَهًُْ لَا یَکُونُ فِیهَا حَرٌّ وَ لَا بَرْدٌ وَ طُولُ کُلِّ أَرْضٍ مَسِیرَهًُْ عَشَرَهًِْ ألف سَنَهًٍْ قِیلَ وَ مَا خَلْفَ الْمَلَائِکَهًِْ قَالَ حِجَابٌ مِنْ ظُلْمَهًٍْ قِیلَ وَ مَا خَلْفَهُ قَالَ حِجَابٌ مِنْ رِیحٍ قِیلَ وَ مَا خَلْفَهُ قَالَ حِجَابٌ مِنْ نَارٍ قِیلَ وَ مَا خَلْفَهُ قَالَ حَیَّهًٌْ مُحِیطَهًٌْ بِالدُّنْیَا کُلِّهَا تُسَبِّحُ اللَّهَ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَهًِْ وَ هِیَ مَلِکُ الْحَیَّاتِ کُلِّهَا قِیلَ وَ مَا خَلْفَهُ قَالَ حِجَابٌ مِنْ نُورٍ قِیلَ وَ مَا خَلْفَهُ قَالَ عِلْمُ اللَّهِ وَ قَضَاؤُهُ وَ سُئِلَ (صلی الله علیه و آله) عَنْ عَرْضِ قَافٍ وَ طَوْلِهِ وَ اسْتِدَارَتِهِ فَقَالَ عَرْضُهُ مَسِیرَهًُْ أَلْفِ سَنَهًٍْ مِنْ یَاقُوتٍ أَحْمَرَ قَضِیبُهُ مِنْ فِضَّهًٍْ بَیْضَاءَ وَ زُجُّهُ مِنْ زُمُرُّدَهًٍْ خَضْرَاءَ لَهُ ثَلَاثُ ذَوَائِبَ مِنْ نُورٍ ذُؤَابَهًٌْ بِالْمَشْرِقِ وَ ذُؤَابَهًٌْ بِالْمَغْرِبِ وَ الْأُخْرَی فِی وَسَطِ السَّمَاءِ عَلَیْهَا مَکْتُوبٌ ثَلَاثَهًُْ أَسْطُرٍ الْأَوَّلُ بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ الثَّانِی الْحَمْدُ لِلهِ رَبِّ الْعالَمِینَ الثَّالِثُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهُ.
پیامبر (صلی الله علیه و آله)- از پیغمبر (صلی الله علیه و آله) در مورد قاف و پشت قاف پرسیدند. فرمود: «در پس آن هفتاد سرزمین طلا و هفتاد سرزمین نقره است. هفتاد زمین از مشک که در پس آن هفتاد زمین پر فرشته است که نه گرم و نه سرد است. در ازای هر زمین هزار سال راه است». پرسیدند: «از پس فرشته‌ها چیست»؟ فرمود: «پرده‌ای از تاریکی». گفتند: «پشت آن چیست»؟ فرمود: «پرده‌ای از باد». پرسیدند: «پشتش چیست»؟ فرمود: «پرده‌ای از آتش». گفتند: «در پس آن چیست»؟ فرمود: «ماری گرد همه جهان که تا روز قیامت خدا را تسبیح می‌گوید و پادشاه همه مارها است». پرسیدند: «در پس آن چیست»؟ فرمود: «پرده‌ای از نور». گفتند: «در پس آن چیست»؟ فرمود: «دانش و قضای خدا». از پهنا و درازا و گردی قاف پرسش شد. فرمود: «هزار سال پهنا دارد که از یاقوت سرخ است، تنهاش از نقره‌ی سپید و انتهای آن از زمرّد سبز و سه شاخه از نور دارد؛ یکی در مشرق و یکی در مغرب و دیگری در میان آسمان که بر آن سه سطر نگاشته است: بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ؛ الْحَمْدُ لِلهِ رَبِّ الْعالَمِینَ؛ لا إِلهَ إِلَّا اللهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ».تفسیر اهل بیت علیهم السلام ج۱۵، ص۱۲ بحرالعرفان، ج۱۵، ص۱۰۸
پارت بیستم
———–

متن عربی
قَارِئاً لِلْکُتُبِ قَالَ: قَرَأْتُ فِی بَعْضِ کُتُبِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَنَّ ذَا الْقَرْنَیْنِ لَمَّا فَرَغَ مِنْ عَمَلِ السَّدِّ انْطَلَقَ عَلَی وَجْهِهِ فَبَیْنَا هُوَ یَسِیرُ وَ جُنُودُهُ إِذْ مَرَّ بِرَجُلٍ عَالِمٍ فَقَالَ لِذِی الْقَرْنَیْنِ أَخْبِرْنِی عَنْ شَیْئَیْنِ مُنْذُ خَلَقَهُمَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ قَائِمَیْنِ وَ عَنْ شَیْئَیْنِ جَارِیَیْنِ وَ عَنْ شَیْئَیْنِ مُخْتَلِفَیْنِ وَ عَنْ شَیْئَیْنِ مُتَبَاغِضَیْنِ فَقَالَ لَهُ ذُو الْقَرْنَیْنِ أَمَّا الشَّیْئَانِ👈الْقَائِمَانِ فَالسَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ!!! وَ أَمَّا الشَّیْئَانِ👈 الْجَارِیَانِ فَالشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ !!!
وَ أَمَّا الشَّیْئَانِ الْمُخْتَلِفَانِ فَاللَّیْلُ وَ النَّهَارُ وَ أَمَّا الشَّیْئَانِ الْمُتَبَاغِضَانِ فَالْمَوْتُ وَ الْحَیَاهُ قَالَ فَانْطَلِقْ فَإِنَّکَ عَالِمٌ.
الخصال ج1 ص59
ترجمه کوتاه:ذوالقرنین فرموددو چیز 👈ثابت و ایستاده 👈زمین و (گنبد) آسمانهاست دوچیزی که در ( گنبددوار )👈روان اند خورشید و ماه هستند!!!دو چیز مختلف شب و روزاند دو چیز دشمن مرگ و زندگانی میباشند

پارت بیست و یکم
———–
گنبدآسمان در کلام امام رضا علیه السلام
الإمامُ الرِّضا عليه السلام ـ و قد بَسطَ كَفَّهُ اليُسْرى ثُمَّ وَضَعَ اليُمْنى علَيها ـ : هذهِ أرضُ الدُّنيا ، و السَّماءُ الدُّنيا علَيها فَوقَها قُبَّةٌ بحار الأنوار : 60/79/4امام رضا عليه السلام ـ وقتى دست چپ خود را *پهن كرد و دست راستش را روى آن گذاشت ـ فرمود : اين *زمين دنياست و آسمان جهان گنبدی بالای آن👈(زمین) استگنبدآسمان در کلام حافظ شیرازی :🔖 از صدای سخن عشق ندیدم خوشتریادگاری که در این #گنبد دوّار بماند ”
پارت بیست و دوم

دیدگاهتان را بنویسید

یک × یک =